![]() |
![]() |
|
|
خيلي سعي مي کرد آنتن را به سمتي بگيرد که تصوير واضحتري ببيند. با چرخش و گردش ماشين او نيز مي چرخيد. صداي گوينده تا يکي دو رديف جلو و عقب هم مي رسيد: " حالا يک فرصت براي استقلال... اکبرپور... اوت ...!".
يکي با صداي بلندي حرفي زد که مي شد حدس زد لحن پرسشي دارد. پاسخ داد: صيفير صيفير. ميشد فهميد که نتيجه مسابقه هنوز صفر صفر است.جز اعلام اين نتيجه چيزي از صحبتهايشان نفهميدم. کمي از نوبران رد شده بوديم که ديگر بازي تمام شد و هوادار مغبون تکرار کرد " صيفير صيفير". جمله ديگري هم گفت که شايد معنيش اين بود: "واي ذوب آهن آمد بالا". با ناراحتي آنتن گوشي همراه مجهز به تلويزيونش را جمع کرد و سعي کرد بخوابد. مي شد فهميد که نمي تواند! در مکالمات مسافران رديف جلويي ما، واژه پرسپوليس تنها واژه آشنا بود. مشخص بود که طرفدار دوآتيشه سرخپوشان هستند. يکي از آنها گوشي مسافر طرفدار استقلال را گرفت و به تماشاي تصاوير برفکي آن نشست. لکه هاي قرمز در جاي جاي صفحه نقش مي بستند و محو مي شدند. پرسپوليس گل اول را که زد؛ تبسمي بر گوشه لبش نقش بست و تا زماني که من در همدان پياده شدم؛ در همان گوشه جا خوش کرده بود. اتوبوس بنز بيست و چند ساله با سي و خورده اي مسافر مسيرش را به سمت قروه کردستان ادامه داد. اخبار ساعت 22 شبکه سه که نتايج را اعلام کرد؛ مطمئن شدم که اين تبسم ناز تا پايان راه همسفرش بوده. وبلاگ تصويري مرا اينجا ببينيد. ويژگي مهم اين وبلاگ موبايلي بودن آن است. هر کجا که سوژه مناسب و GPRS وجود داشته باشند؛ تصوير جديدي در اين وبلاگ نقش خواهد بست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 15:38 توسط محرم منصوري زاده |
|
|
چهار پنج ساعت قبل از تحويل سال براي خريد مايحتاج اين دو هفته تعطيلي رفته بودم. همه مغازه هاي محل باز و به شدت سرگرم کار بودند. انگار نه انگار که سي ام اسفند است! از اينکه دو هفته مانده به عيد درس و مشق را تعطيل کرده بودم؛ کلي خجالت کشيدم.
سري هم به قصابي محل زدم. آخرين باري که گوشت خريده بودم؛ کيلويي 7500 تومن بود. الان شده بود 9500 تومن. در همين حالي که نوشدن قيمتها را مي ديدم و چشمام چهار و خورده اي تا شده بود؛ جواني آمد تو و مرغ خواست. اوستا قصاب هم آخرين مرغ مغازه را روي ترازو گذاشت. ترازوي ديجيتال چيزي حدود هفت هزار تومن نشان مي داد. اوستا گفت: چقدر داري !؟ اوستا چهار تومن گرفت و مرغ را بهش داد و او رفت! من هم نديد بديد؛ زل زدم به اوستا! تعجب مرا که ديد؛ گفت: اينو از خودم ندادم؛ بعضي از مشتري ها پيش من پول مي گذارند و من هم به اين شکلي که ديدي به نيازمندان مي رسانم! اون مرغ را حداقل ده نفر مي خورند! از لحنش معلوم بود که طرف را مي شناخت. چند وقت پيش هم در مطب پزشک متخصصي در همين محل ديده بودم که تابلويي با اين عبارت بالاي سر منشي نصب شده بود: "پرداخت حق ويزيت اجباري نيست؛ با منشي هماهنگ فرماييد." حس کردم که در دنيايي قشنگتر از آنچه مي شناختم؛ زندگي مي کنم. دنيايي که آدمها گاهي به يکديگر هم فکر مي کنند. با خودم گفتم بيچاره شاعر راست گفته: دوستي همسايه نزديک ماست؛ مهرباني نيز خويشاوند ماست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 فروردین1388ساعت 20:30 توسط محرم منصوري زاده |
|
آخرين نوشته ها
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ جايي براي يادداشتها و نظرات شخصي بنده است.
|
| delicious |
| نوشته هاي ديگران |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
تجربه هاي كار با كامپيوتر زبان و ادبیات ترکی دانشگاه، دانشجو و تحقيق اجتماعي سرگرمي مناسبتي و روزانه |
| flickr | |
|
|
|
RSS
|