![]() |
![]() |
|
|
از ترس اينکه سحر بيدار نشوم؛ نخوابيدم و به هر ضرب و زوري بود تا ساعت دو نيم بيدار ماندم. نهايتا بساط سحري مشتمل بر مقداري خرما، پنير و چايي داغ را چيدم. پنج دقيقه بعدش محتويات سفره " نقطه اي بود و دگر هيچ نبود" شده بود!
سرم را روي بالش گذاشتم که چرتي بزنم. اميدوار بودم با صداي اذان صبح مسجد محل بيدار خواهم شد. وقتي بيدار شدم ساعت هفت و بيست و پنج دقيقه بود! از ساعت دوازده ظهر به بعد علايم باليني گرسنگي و تشنگي شروع شد و ساعت شش بود که مرا به خواب ناخواسته تا ساعت هفت وادار کرد. براي افطاري چيزي نداشتم؛ رفتم خريد. اينبار ميوه فروشي پيش چشمم خيلي باشکوه شده بود. انگاري همه ميوه ها بفرما مي زدند! از هر چي دستم رسيد و مطمئن بودم که پولم هم مي رسد؛ يکي دو تا برداشتم؛ کلم برگي، خيار ، گوجه ، هلو - مگه ميشه از هلو گذشت، آن هم وقتي که تا مقام شامخ وزارت بالا رفته است !؟- چشمم به کاسه انگوري افتاد که ميوه فروش ته مانده جعبه انگورها را در آن ريخته بود؛ آن را هم خريدم! ده دقيقه به اذان مغرب مانده بود و هزاران طرح و نقشه براي سفره رنگينم کشيده بودم. اول از اين شروع کنم يا آن و تو دلم با همه ميوه ها صحبت مي کردم و مي گفتم: نگران نباشيد خدمت همه خواهم رسيد! نصف چايي را خورده بودم که حميد يک سطل حليم آورد و گذاشت رو ميز: " ما برداشتيم. اين هم براي شما" نمي دانم آخرين قاشق حليم را کي خوردم ولي وقتي بيدار شدم؛ ديدم همه محتويات سفره سرجاش هست و انگاري خيار و گوجه و هلو ... همه دارند به من مي خندند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 0:57 توسط محرم منصوري زاده |
|
|
این روزها هوای اردبیل بسیار دلچسب و خنک است. یک هفته ای است که از بودن در این شهر لذت می برم. پیشنهاد می کنم در اسرع وقت به اردبیل تشریف بیاورید و از هوای دلپذیر، چشمه های آبگرم معدنی آن در سرعین، سرداوا و قوتورسویی استفاده کنید.
به قول شاعر، بو پستی اوخویان تک؛ اردبیله بی باش چک!( به محض خواندن این پست، سری به اردبیل بزن!) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 17:30 توسط محرم منصوري زاده |
|
آخرين نوشته ها
|
|
روزي روزگاري در سرزميني مردماني مي زيستند که کار اصلي آنها کشاورزي بود. پاييز مي کاشتند و تابستان درو مي کردند و در خرمنگاه مي کوبيدند و کاه و دانه را از هم جدا مي کردند. بي آبي و خشکسالي پاييز و نمناک و باراني بودن تابستان به يک اندازه برايشان آزار دهنده بود.
يکسال پاييز باران فراواني باريد و کشت و کار حسابي رونق گرفت. مردم هرجايي را که مختصر خاکي داشت گندم و جو کاشتند و به انتظار تابستان نشستند. تابستان آمد اما شباهتي به تابستان نداشت. هر روز خدا مه همه جا را مي گرفت و باران مي باريد. مردم هرکاري بلد بودند براي قطع باران و صاف شدن آسمان انجام دادند. آتش روشن مي کردند و دود راه مي انداختند؛ نذر و نياز و قرباني مي کردند؛ اما هيچ کدام تاثيري نداشت؛ مه بود و باران. روزي رمالي از ده مي گذشت؛ دست به دامن او شدند و چاره خواستند. رمال گفت: همگي از مرد و زن بايد چوب و چماقي دست بگيريد و کتکش بزنيد تا از روستاي شما دور شود. هر کسي هر چيزي دم دستش داشت؛ برداشت و به جان مه افتاد. ناسزا مي گفتند و چوبشان را در هوا مي چرخاندند و مه را مي زدند. پيرزني که باران جاجيم بافي اش را از رونق انداخته بود؛ يکي از همان چوب هاي دار جاجيم را برداشت و او هم نفرين کنان سراغ مه شتافت. رمال هم در گوشه اي ايستاده بود و به ورد خاني و تماشا مشغول بود. ناگهان مه پر کشيد و دور شد. هوا صاف شد و مردم پيروز، آسمان آبي و خورشيد طلايي را پس از مدتها دوباره ديدند. در همان خط مبارزه ايستادند و به پايکوبي مشغول شدند. اندکي نگذشته بود که مه همچون پهلوان زمين افتاده اي که دوباره جان گرفته است؛ به سمت آنها برگشت. ديگر چوب و چماق آنها کارگر نبود. عاجز و ناتوان پيش رمال برگشتند. رمال گفت: حکما چوب يکي از شماها سوراخي داشته که مه توانسته رد شود. همه به دقت بند بند چوبهاي خود را نگاه مي کردند. سرانجام چوب سوراخ پيدا شد. چوب پيرزن جاجيم باف سوراخ بود! سر چوبهاي دار جاجيم براي به هم بستن دار سوراخ مي شود. به حکم رمال، پيرزن گناهکار شناخته شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 20:2 توسط محرم منصوري زاده |
|
آخرين نوشته ها
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ جايي براي يادداشتها و نظرات شخصي بنده است.
|
| delicious |
| نوشته هاي ديگران |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
تجربه هاي كار با كامپيوتر زبان و ادبیات ترکی دانشگاه، دانشجو و تحقيق اجتماعي سرگرمي مناسبتي و روزانه |
| flickr | |
|
|
|
RSS
|