نزديك زرين آباد
سلام بلندي كرد و سوار ماشين شد. سرش را برنگرداند اما طوري كه رديف عقب بشنوند از اينكه مزاحم شده، عذر خواهي كرد و راه افتاديم. قيافش و لحن صدايش خيلي شبيه پيرمردهاي روستاي خودمان بود كه در ايام كودكي بارها در مسير مدرسه و روستا همسفر مي شديم و از صحبتهايشان لذت مي برديم.
از وضعيت بارندگي و كشاورزي امسال پرسيدم. شكري كرد و گفت كه مثل همه سالهاست . البته خيلي عالي نبوده اما او سالهاي بسيار بدتري را هم تجربه كرده است. از اوضاع و احوالش كه پرسيدم آهي كشيد و شكري كرد و هيچ نگفت. ته نگاه پيرمرد غمي سنگيني مي كرد. بعد از مدتي خودش شروع به صحبت كرد: « حاج خانم بالاي پشت بام رفته بود. حواسش پرت شد و افتاد زمين. چند جاي بدنش شكست و بينايي اش را هم از دست داد. مي داني شكستگي هايش را درمان كرديم ولي پزشكان گفتند چشمش آسيب جدي ديده و درست شدني نيست. پيرزن هفتاد ساله براش خيلي سخته." پرسيدم همسرش را براي مداوا كجاها برده، گفت: همه بيمارستان هاي زنجان رفتيم و هر دكتري كه مي شناختيم سري زديم. گفتم بيمارستان لبافي تهران مخصوص چشم پزشكي است گفت: يعني اميدي هست؟ گفتم: اميد همه ما به خداست. گفت حتما آنجا هم مي برمش. وام مي گيرم و مي برمش.
زرين شهر كه رسيديم؛ گفت: همينجا زرين آباد پياده مي شوم. از اينكه بيمارستان اميد بخشي را بهش معرفي كرده بودم؛ تشكر كرد و رفت. من با خودم فكر مي كردم يعني يك پزشكي در زنجان نبوده كه بيمارستان لبافي را بشناسد؟ مطمئن بودم كه اگر شدني بود؛ بهش مي گفتند ولي باز خودم را راضي مي كردم: اميد همه ما به خداست.
برچسبها: خاطره, زنجان, زرين شهر, زرين آباد
