مدتهاست كه مطالب اين وبلاگ را همزمان يا با كمي تاخير در وبلاگ ديگرم به آدرس زير هم مي نويسم. تصور مي كنم كه تفكر مشعشع من بايد همواره در دسترس سيل علاقمندان، خوانندگان و مريدان باشد. مديونيد اگر فكر كنيد دچار خودشيفتگي مزمن پيشرونده شده ام!
آدرس در اينجا نوشتم اما هنگام ثبت اين پيغام خطا را ديدم:
خطا
امکان درج چنین پستی به دلیل وجود اسکریپ یا لینک غیرمجاز وجود ندارد
بازگشت
مشخص شد كه بلاگفا در كل كل غير حرفه اي با بلاگ افتاده است. اميدوارم دو طرف كمي شيك تر و مجلسي تر رفتار كنند.
آدرس جديد شبيه همين آدرس بلاگفا است، فقط كافي است fa را از انتهاي blogfa برداريد و پسوند .ir را به جاي .com بنويسيد:
http://mansoorm.blogfa.ir
خدا آخر و عاقبت همه ما را بخير كند.
برچسبها:
وبلاگ جديد,
سايت جديد,
بيان,
بلاگ
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:44  توسط محرم منصوری زاده
|

جناب آقاي مهندس رسول حسن زاده
انتخاب شايسته شما را به سمت شهرداري گرمي تبريك مي گويم و اميدوارم همواره در پناه توجهات حضرت حق در خدمت به اهالي محترم شهرستان گرمي موفق و مويد باشيد.
محرم منصوري زاده
برچسبها:
تبريك,
شهرداري,
گرمي,
رسول حسن زاده
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:7  توسط محرم منصوری زاده
|
سرماخوردگي بيماري عجيبي است. آدم را از كار مي اندازد. اما هميشه اميد به بهبودي هست و مي دانيم كه به هر حال سمفوني سرفه و عطسه چند روز ديگر تمام خواهد شد. همين باعث مي شود كه چشم و گوش و فكر ما آزاد باشد. اين چند روز كه مجبور به استراحت در منزل شدم، اغلب اوقات يا تلويزيون تماشا مي كردم يا پاي اينترنت بودم.
شبكه «تماشا» و قبل از آن شبكه «پويا» مهمترين هداياي صدا و سيما به خانواده ها هستند. ديدن باب اسفنجي و اوشين و ... واقعا زماني براي فكر كردن به مشكلات باقي نمي گذارد و انصافا اعصاب آرامتري براي آدم مي ماند. البته كم كم حجم زياد آگهي بازرگاني آنها را هم خراب مي كند.
زماني كه بنده به همراه خانواده داشتيم شبكه تماشا هنرنمايي جومونگ را مي ديديم؛ آقاي رييس جمهور بدون هماهنگي با بنده آمده شبكه يك و گزارش صد روزه داده! آقاي روحاني! واقعا اين بود آن قولهايي كه در زمان انتخابات دادي ؟ درسته كه بنده به رقيب شما راي دادم ولي شما رييس جمهور همه هستيد اقلا يك پيامكي، خبري، چيزي .... كه آقا بزنينان كانال يك كه مياييمان*!
خب، بنده كه موفق نشدم برنامه ايشان را ببينم ولي از گزارش سايت هاي تابناك و الف فهميدم كه كل گزارش ايشان در دو جمله زير خلاصه مي شود: 1: دولت قبلي همه چيز را خراب كرد و رفت ! 2: ما در همين مدت خيلي كار كرديم؛ مثلا در صد روز اخير كفاشيان با نمكتر از قبل مي خندد!
در سوي ديگر واكنش سايت هاي خبري وابسته به گروههاي سياسي فعال كشور به اين صحبتها جالبتر است. زماني كه دكتر احمدي نژاد در آغاز دولت خود با صداي بلند خواستار محاكمه رييس جمهور قبلي شد؛ اين سايت ها به صحبتهاي ايشان پر و بال دادند و از قوه قضاييه مصرانه خواستند سريعا به اين صحبت رييس جمهور جامه عمل بپوشاند! حالا همينها تندترين انتقادها را نثار سياه نمايي هاي روحاني مي كنند! همانهايي كه دكتر احمدي نژاد را قهرمان ميدان مصاحبه با مرتضي حيدري مي دانستند حالا جلسه روحاني با سه مجري را مصاحبه فرمايشي و يك طرفه مي خوانند!
لابلاي خبرها البته به مصيبت هواي آلوده كه بر هموطنان اهوازي و تهراني نازل شده هم اشارات مختصري شده و مي گويند كه اين هموطنان به شدت در معرض انواع بيماريهاي كوتاه مدت و بلند مدت هستند. البته از بنده كاري جز دعا ساخته نيست ... من همين الان خيلي فكر كردم و ديدم كه ساخته است! اطلاع رساني مي كنم: هواي همدان پاك و آفتابي است. باد نسبتا سردي هم مي وزد. به نظر بنده مي ارزد كه دو سه روز از تهران و اهواز دور شويد و بياييد همدان و در اين هوا قدري نفس تازه كنيد. دواي درد نيست ولي مسكّن كوتاهي مدتي مي تواند باشد.
* واژگاني از گويش همداني
برچسبها:
طنز,
صدا و سيما,
طبيعي,
آب و هوا
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط محرم منصوری زاده
|
به مناسبت ماه محرم پنجاه حدیث از سید الشهدا امام حسین (ع) را مرور می کنیم:
حدیث (1) امام حسین علیه السلام فرمودند:
لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب.
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.
(تحف العقول ، ص 251)
حدیث (2) امام حسین علیه السلام فرمودند:
أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة.
هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود.
(محجه البیصاء ج 4،ص 228)
حدیث (3) امام حسین علیه السلام فرمودند:
لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق.رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.
(تاریخ طبرى،ص 1،ص 239)
حدیث (4) امام حسین علیه السلام فرمودند:
إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ.
بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است.
(فرهنگ سخنان امام حسین ص/ 476)
حدیث (5) امام حسین علیه السلام فرمودند:
لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا.
کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت.
(مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69)
مجموعه کامل 50 حدیث
برچسبها:
امام حسین,
ع,
محرم,
عاشورا
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:49  توسط محرم منصوری زاده
|
دنبال مطلبي درباره تحليل نتايج جستجوي گوگل مي گشتم كه متوجه شدم خود گوگل سرويس جالبي در اين زمينه دارد. google trends سرويسي است كه جستجويهاي انجام شده در بازه هاي زماني معين و مبدا آنها را تجزيه و تحليل كرده و در قالب نقشه و نمودار نشان مي دهد. هويجوري علاقمند شدم كه بدانم برنامه هسته اي ايران براي چه كساني مهم است. نقشه تحليلي گوگل براي عبارت iran nuclear program اين مطلب را با گرافيك زير به خوبي نشان مي دهد. مي توان ديد كه عملا برنامه اي هسته اي ما فقط براي ساكنان آمريكاي شمالي مهم است!

نكته ديگر اينكه جستجوي عبارات مشابه مانند iranian nuclear program و iranian nuclear threat هم نتايج مشابهي دارد. نتيجه اخلاقي اين مطلب اين است آقاي ظريف بايد بداند كه با چه كساني سر برنامه هسته اي ايران گفتگو كند!
برچسبها:
گوگل,
جستجوي گوگل,
برنامه هسته اي ايران,
روند جستجو
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:43  توسط محرم منصوری زاده
|
نمايندگان به دلايل زير نبايد به وزراي پيشنهادي راي اعتماد بدهند:ﻭﺯﯾﺮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ : ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺷﺘﻪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﺭﺷﺎﺩ : ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻣﯽﮐﺮﺩﻩ!
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ : ﺍﺯ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ : ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻣﻮﺭ ﺧﺎﺭﺟﻪ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺭﻓﺘﻪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺩﻓﺎﻉ : ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉﺷﺨﺼﯽ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ.
ﻭﺯير ﺩﺍﺩگستری :مي خواسته ﺑﻪ داد ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ برسه.
ﻭﺯﯾﺮ ﺭﺍﻩ : ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺶ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺻﻨﻌﺖ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺻﻨﻌﺖ ﺩﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﮐﺎﺭ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﻫﻤﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﮐﺸﻮﺭ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ: ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺳﺮ ﯾﮏ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ: ﻣﺜﻞ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ: ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺗﯿﻢ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪﯼ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﻭﺯﯾﺮ ﻋﻠﻮﻡ:دﺭ ﮐﻼﺱ ﻋﻠﻮﻡ دوره راهنمايي بغل دﺳت ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ مي نشسته.
ﻭﺯﯾﺮ ﻧﻔﺖ : ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺭ ﭘﻤﭗﺑﻨﺰﯾﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺳﻮﺧﺖﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﺍﺩﻩ.
منبع: استاتوس يك دوست در رخنامه (فيصبوگ).
برچسبها:
دولت,
وزير,
طنز,
مجلس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:29  توسط محرم منصوری زاده
|
بالاخره این جناب گوگل خان سرویس «گوگل خوان» را بست و دست خیلی ها را توی پوست گردو گذاشت. اگر شما هم مثل من از کاربران این سرویس بوده اید می توانید از جایگزین های زیر استفاده کنید:
اگر فقط می خواهید به فیدها دسترسی داشته باشید و بخوانید، گزینه های زیادی دارید:
1- http://cloud.feedly.com/ و تعدادی سایت مشابه امکان دسترسی به فیدها را فراهم می کنند.
2- انواع نرم افزارهای رومیزی فیدخوان مانند Feed Reader که باید روی هر کامپیوتری که می خواهید استفاده کنید، نصب نمایید
اگر قصد انتشار فيدها در قالب پست وبلاگي يا ويجت را دارید، این گزینه ها به درد می خورند:
1- شاید خط لوله یاهو بهترین گزینه باشد. با این ابزار فیدهای مختلفرا کنار هم مرتبط می کنید و خروجی مورد نظرتان را تولید می کنید.
2- خودتان زحمت بکشید و با JQuery + JSON به صورت آنلاین فیدها را بخوانید و در سایت خود با فرمت دلخواه نشان دهید.
در این وبلاگ بخش «نوشته های دیگران» با خط لوله یاهو و بخش «شما هم ببینید» با کد نویسی به روز می شوند.
برچسبها:
گوگل,
فید,
اینترنت,
گوگل خوان
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:38  توسط محرم منصوری زاده
|
تازه مهندس برق شده بودم و رعايت اصول و قواعد فني و ايمني برق را از واجبات مي دانستم. روزي كه لازم شد براي منزل اتو بخرم؛ كلي بررسي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اتوي من بايد حتما سيم اتصال زمين داشته باشد. براي همين به نزديكترين مغازه الكتريكي سر زدم و يك «اتو با سيم اتصال زمين» خواستم. نداشت! چند تاي ديگر هم سر زدم و آنها هم نداشتند. تهران را زير و رو كردم و نهايتا در توپخانه در بين رديف هاي مختلف اجناس يك مغازه نسبتا شلوغ اتويي ديدم كه روي جعبه آن مشخصاتش نوشته بود. اتصال زمين هم داشت. با ذوق فراوان خريدمش. فروشنده جعبه اتو را بازكرد تا تست كند و تحويل دهد. همان اول سيم چين را برداشت و سيم اتصال زمين را بريد! و گفت: پسرم اين سيم در ايران به درد نمي خورد و تازه سبب دردسر هم مي شود! تازه به خاطر همين چيز بي فايده، اين اتو گرانتر هم هست!.
چند سال پيش استاد بزرگواري اين خاطره را به مناسب متفاوتي سر كلاس تعريف كرد. احساس مي كنم سيم اتصال زمين حالا حالاها در ايران كاربردي ندارد. مردم با كلي وسواس و بررسي و تحليل و اميد و آرزو يك شخصي را براي رياست جمهوري برگزيدند كه قدري متفاوت باشد. اما مثل اينكه فروشنده دست بردار نيست و مي خواهد سيم اتصال زمين آن را قطع كند. براي اينكار اول به خود رييس جمهور منتخب گفته كه فلاني و فلاني و ... را انتخاب نكن. احتمالا طرف مثل اين مهندس كمي حساسيت به خرج داده و قبول نكرده و حالا قرار است مجلس اين سيم را قطع كند زيرا به ادعاي فروشنده، اين آقاي منتخب دچار رودربايستي شده و تعدادي را ناخواسته در ليست كابينه آورده است!
راستش احساس مي كنم بنده در انتخابات به درستي به گاز انبر راي دادم. به هر حال هر چه كه باشد؛ اسمش روي خودش هست و از قبل هم معلوم است چه كار قرار است بكند. به نظر من اين ضد حال بدي است كه كسي مهمترين شعارش تدبير و اميد باشيد با همين شعار راي جمع كند اما هنگام كار كه رسيد همان ابتدا سيم تدبيرش قيچي شود و به گاز انبر تبديل گردد:
برچسبها:
رياست جمهوري,
انتخابات,
گاز انبر,
تدبير و اميد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 2:58  توسط محرم منصوری زاده
|
اول: تنها افطاري را كه تا نيمه رمضان دعوت بودم از دست دادم. عصر بدموقع خوابم برد و تا افطار خواب بودم. اكنون اين مهمترين بحران خاورميانه از نظر بنده است*.دوم: بيش از 3500 استاد از دانشگاه هاي مختلف كشور به حسن كليدساز نامه نوشته اند و تهديد كرده اند كه درصورتي كه وزير علوم بوي فتنه بدهد؛ در داخل و خارج دانشگاه اغتشاش مي كنند. تاكنون ثابت شده كه دو نفر از اساتيد امضا كننده قبل از انتخابات مرحوم شده اند؛ اين يعني امضا از ديار باقي! و چندتايي هم امضاي خود را پس گرفته اند و دارند مي گيرند. نكته ديگر اين كه آقا بي خيال انتخابات و حماسه و اميد به تغيير و رييس جمهور منتخب، وزير بايد كسي باشد كه ما مي پسنديم! و متاسفانه اين نداي اغتشاش از حلقوم فرهيخته ترين اقشار جامعه خارج مي شود!
سوم: اخوان المسلمين با محمد مرسي به قدرت رسيد و داشتند به همديگر مرسي و آفرين و خسته نباشيد مي گفتند كه اين ممد آقا جوگير شد و يكي يكي سران مملكت را انداخت زندان. تا جايي كه آنهايي كه زندان بودند، قدرتشان بيشتر از آدمهاي بيرون زندان شد و آمدند بيرون و خود مرسي را زنداني كردند. حالا در همان ميدان التحرير طرفداران مرسي با حكومت كودتا مي جنگند و صدتا صدتا كشته مي دهند. ظريفي مي گفت اخوان المسلمين با بيداري اسلامي سركار آمدند و حالا همه مردم مصر دچار بدخوابي اسلامي شده اند!
چهارم: آي آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد؛ حال همه ما خوب است، اما شما باور نكنيد!
پنجم: اين ابيات مناسبتي را دوست خوبم قاسم فرستاده است. لذت مي بريم ...
روزه دارم من و افطارم از ان لعل لبست / اری افطار رطب در رمضان مستحبست
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه / بخورد روزه خود را بگمانش که شبست
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد / این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه لب را که به بالا بنهاد / نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است
شحنه اندر عقبست و من از ان میترسم / که لب لعل تو الوده به ماء العنب است
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ / که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
منعم از عشق کند زاهد و اگه نبود / شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
گفتمش ای بت من بوسه بده جان بستان / گفت رو که این سخن تو نه شرط ادب است
زاهد از بهر خدا منعم از عشق مکن / هر کسی منع من از عشق کند زن جلب است
عشق انست که از روی حقیقت باشد / هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد / سودن چهره به خاک سر کویش ادب است
*برداشت آزاد از« تو رفته اي و بحران نوشيدن چاي بي تو در اين خانه مهمترين بحران خاورميانه است و اين احمق ها هنوز سر نفت مي جنگند»
برچسبها:
طنز,
رمضان,
خواب,
افطاري
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:35  توسط محرم منصوری زاده
|
آخرين سرويس همدان هم كه ساعت 12 شب از ترمينال آرژانتين حركت مي كرد، جا نداشت. راهي ترمينال آزادي شديم مي دانستم كه اتوبوس هاي آنها هم ديگر جا ندارند. طبيعي هم هست. هواي آلوده تهران و سه روز تعطيلي همه را براي يك تنفس دو-سه روزه وسوسه مي كند. گفتم تا دير نشده سراغ سواري ها برويم و رفتيم.
عجيب بود تعداد زيادي سواري خالي منتظر مسافر همدان بودند. بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. كرايه صندلي جلو 25 تومن و صندلي عقب 20 تومن بود. به همدان كه رسيديم خواهش كردم راننده ما را تا دم منزل برساند. او هم با خوشحالي پذيرفت. وقتي كرايه را حساب كرديم، دوستم گفت دو تومن هم كرايه چراغ قرمز تا اينجا را حساب كن و راننده با صداي كشدار گفت: آقاي دوووكككككتوووووووررررر من براي اينكه شما زياد معطل نشيد، از اون دو نفر ديگر 5 تومن كمتر گرفتم و بنابراين آن را از شما مي گيرم. تو رو خدا اجازه بديد كرايه من كم نشه! سه تومن از ما بيشتر گرفت و با دهن پر يك «دكتر» نثار مان كرد و رفت. حساب كردم اگر روزي به طور متوسط دوبار به تهران برود و برگردد، 320 هزار تومان كاسب است و اين يعني كم كمش ماهي 6 ميليون تومن؛ نه تو بگو 5 ميليون.
حقوق ماهيانه من كمتر از يك سوم يك ماه كاسبي او است. كار او سخت تر است يا من ؟ نمي دانم؛ از من بپرسند مي گويم كار من سخت تر است. شايد هم كار او سخت تر باشد. البته صحبت من سر واژه «دكتر» است. به قول ضرب المثل معروف ايچيميز اوزوموزو يانديرير، چؤلوموز اوزگه لري! - درونمان خودمان را مي سوزاند و بيرونمان ديگران را. عجب واژه اي است اين دكتر! دوگانه سوز است.
برچسبها:
زندگي,
تهران,
دانشگاه,
درس
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 22:38  توسط محرم منصوری زاده
|
«دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است. و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که چه میخواهی بقال منم. گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.»
به لطف نسخه اندرويدي گنجور، مطالعه سفرنامه ناصر خسرو را شروع كرده ام. از ويژگي هاي جالب اين كتاب دقت نگارنده در بيان خواص جغرافيايي مناطق و گزارش فاصله ها و طول ابعاد اماكن است. همچنين به لحاظ مردم شناسي هم اطلاعات بسيار جالبي درباره ساكنين هر شهر و روستاي سر راه مي دهد. حكايت بالا بخشي از اين سفرنامه و مربوط به عبور ناصرخسرو از دهاتي در نزديك قزوين است. اين حكايت خيلي شبيه تجربه هاي چندباره من در مراجعه به رستورانهاي بين راهي است كه منويي با 100 نوع غذا مي آورند ولي يادآور مي شوند كه هيچ يك را ندارند ! تنها مي توانند نيمرو آماده كنند! اينجور مواقع حس مي كنم كه يك نقطه با نام "سركار گذاشتن مشتري"يا "بقال خرزويل" روي محور خلق و خوي آدمي وجود دارد و خطي به موازات محور زمان از اين نقطه عبور مي كند.
برچسبها:
گنجور,
سفرنامه
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 0:5  توسط محرم منصوری زاده
|
طی 10 روز اول ماه مبارک رمضان جلساتی با عنوان ضیافت اندیشه اساتید در دانشگاه بوعلی سینا برگزار شد. بنده توفیق داشتم در سه کلاس اندیشه اسلام، فلسفه علم و همچنین حکومت اسلامی شرکت کنم. در اینجا سعی می کنیم عناوین مباحث مطرح شده در این کلاس ها را به صورت خلاصه بنویسم.
در کلاس اندیشه اسلامی، جایگاه دین به طور عام و دین اسلام به طور خاص در زندگی فردی و اجتماعی مطرح شد. نگاهی به تاریخ نشان می دهد که در همه ادوار گذشته دین - از هر نوع آن - در جامعه وجود داشته و حداقل در زندگی شخصی افراد جریان داشته است. هر جا هم عموم مردم خواسته اند، حکومت دینی هم تشکیل یافته است. از اینجا به لحاظ تجربی در می یابیم که مقبولیت یکی از مهمترین وجوه حکومت است و تنها با پذیرش مردم یک جامعه می توان حکومت دینی در آن تشکیل داد. بعد دیگری مطالعه حکومت ها بحث مشروعیت بود. اغلب مباحث مطرح شده در این بخش همان مباحث درسی دوره دبیرستان و دانشگاه بود که تقریبا به همان نرنیب کتب درسی هم ارائه شد. مباحثی در زمینه هدایت تکوینی و تشریعی، نقش انبیا و رسل در هدایت انسان، اولی الامر و نهایتا امامت و فقاهت مطرح شد.
در کلاس فلسفه علم مباحث بنیادی نظیر تعریف علم و رویکرد و فعالیت علمی ارائه شد. در این کلاس تعاریف متعددی بر علم ارائه شده که سه نمونه شاخص آنها در زیر آمده است:
علم فعالیتی مبتنی بر مشاهده است که افزایش آگاهی های ما از محیط می انجامد.
علم فعالیتی در راستای تایید یا رد فرضیاتی است که درباره جهان پیرامون خود داریم. مشاهده مهمترین ابزار ما در این مسیر است. در این تعریف مشاهده یک گام عقب مانده و پس از تولید فرضیه انجام می گیرد.
علم فعالیتی است که در راستای کشف حقیقت انجام می گیرد.
نکته مهم تعاریف بالا این بود که دو تعریف اول علم را در حیطه دانسته های فعلی افراد محدود می سازد. زیرا فرضیه بر اساس دانسته ها ایجاد می شود. بنابراین لزوما محصول بدست آمده از این فرایند ها درست و دقیق نیست. ممکن است فرضیه ایصادر و بر اساس مشاهد هم اثبات شود اما حقیقت موجود غیر از آن باشد. دو مثال روشن بر این ادعا فرضیه های مکانیک نیوتنی و مکانیک آینشتاین و همچنین فرضیه مرکزیت زمین در عالم و در مقابل آن فرضیه مرکزیت خورشید در عالم را می توان نام برد که همه فرضیه ها زمانی بر اساس مشاهداتی اثبات شده و زمانی دیگر بر اساس مشاهدات دیگری رد شده اند.
نکته بسیار مهمی که در تعریف علم بر اساس فرضیه وجود دارد این است که گاهی مشاهده بر اساس آزمون صورت می گیرد. یعنی محقق فرضیه ای صادر می کند و برای اثبات یا رد آن آزمونهایی طراحی و اجرا می کند. این آزمونها - به ویژه در حیطه مسائل اجتماعی- گاهی عوارض و نتایج ناگوار و جبران ناپذیری به وجود می آورند و به همین دلیل به آزمون های ویرانگر معرف هستند. به این مثال توجه کنید: « فرضیه: عدم سختگیری اخلاقی به رشد فکری جامعه می انجامد» اگر این فرضیه را در جامعه ای اجرا کنیم، و فرضیه رد بشود، هیچ تضمینی وجود ندارد که بتوان جامعه را به شرایط پیش از آزمون برگرداند.
در تعریف سوم علم به هر نوع فعالیت با هر ابزاری اعم از مشاهده و گزاره های دینی اطلاق می شود که در راستای کشف حقیقت صورت می گیرد. از این منظر گزاره ها و دستورات دینی در دست یابی به حقیقت می تواند بسیار کمک کننده بوده و در موارد زیادی از آزمون های ویرانگر جلوگیری کند.
در کلاس سوم درباره حکومت دینی بحث شد. نکته مهم این کلاس این بود که مومن کسی است که در مسیر منتهی به نقطه ایده ال ایمان قرار دارد. بنابراین ایمان، صرفا قله ایمان نیست. از این نظر مسلمان کسی است که به ظواهر اسلام اقرار کرده باشد. جامعه دینی نیز جامعه ای است که در ان شعائر دینی کمابیش جریان دارد و حکومت دینی هم هم حکومتی است که در آن فعالیت های حکومتی به نام دین صورت می گیرد.
مهمنرین ویژگی این کلاس استناد به آیات و روایات بود. از جمله آیات 67 و 71 سوره توبه مرز ایمان و نفاق را ترسیم می کنند به تفصیل در این کلاس مورد بحث و بررسی قرار گرفتند. نتیجه نهایی که از این کلاس گرفتیم این بود که در اسلام حکومت معصوم (ع) مطلوب است اما در عصر غیبت می توان به ولی فقیه که ممکن است عصمت نداشته باشد ولی عدالت دارد، اکتفا کرد.
مدرس کلاس اندیشه اسلامی آقای دکتر هزاوه ای و مدرس دو کلاس دیگر آقای دکتر سوزنچی بودند که انصافا هر دو بزرگوار به خوبی و با متانت و صبر و حوصله - به ویژه در بحث و پرسش و پاسخ - این جلسات را برگزار کردند.
برچسبها:
ضيافت,
انديشه,
علم,
اسلام
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:49  توسط محرم منصوری زاده
|
نشاني مدرسه دستم بود. خيابان اصلي را هم مي شناختم. اما خيابان فرعي را پيدا نكردم. اين خيابان هاي شهر همدان مثل شاخه هاي درخت بيد به هم متصل مي شوند گاهي هم دو يا سه شاخه يك نام دارند! آن وقت براي پيدا كردن شاخه اصلي بايد جستجوي ترتيبي با مرتبه پيچيدگي خطي انجام دهيد! راستش حوصله جستجو نداشتم. به تابع درهم سازي متوسل شده و سراغ مدرسه را از شاطر آقاي سنگكي تر و تميزي كه وسط كوچه خودنمايي مي كرد، گرفتم. شاگرد شاطر يكي از برگه هاي تبليغاتي مدرسه را دستم داد و گفت : تو يكي از همين كوچه هاست، من هم درست نمي دانم، بگردي، پيدا مي كني.
سمت ماشين مي رفتم كه پسركي 5-6 ساله از سنگكي بيرون آمد و پرسيد : مثل اينكه دنبال جايي مي گرديد آقا! گفتم بله پسرم ، دنبال اين مدرسه مي گردم و اسم مدرسه را گفتم. گفت: مي شناسمش. نزديك خونه ماست. بذار سوييچ را به مامان بدهم و همراه شما بيام و راهنمايي تان كنم. سوييچ را مامانش داد و بهش گفت: من همراه اين آقا سوار ميشم و ميرم تا مدرسه را بهش نشان بدم! تا آمدم بگويم كه همين كه مسيرش را نشان دهيد، كافي است ديدم مادرش سرش داد زد: سوار ماشين بشي باهاش بري !؟ مادر بيچاره حق داشت. بچه من بود حسابي ادبش مي كردم! بچه نبايد سوار ماشين غريبه ها شود!
مادر پسرك گفت: ما از كنار همون مدرسه رد مي شيم. مي تونيد دنبال ماشين ما بياييد. راه افتاديم. نزديك مدرسه توقف كرد و بوق ماشين را به صدا درآورد و با دست به مدرسه اشاره كرد و رفت. تا چند دقيقه پيش دنبال مدرسه اي بودم كه راه و رسم درست زندگي كردن را به بچه ها ياد مي دهد اما حالا آرزو مي كردم دنيا شكل ديگري بود كه در آن براي زندگي كردن لازم نبود معصوميت كودكانمان را سركوب كنيم. دنبال مدرسه اي مي گشتم كه به آدم بزرگ ها ياد دهد كودكان پاك و درستكار آفريده شده اند. لازم نيست چيزي به آنها ياد بدهيد، فقط آموخته هاي فطريشان را ازشان نگيريد. به همه آنهايي كه به قرص ناني گوهري از طفل مي ربايند ياد بدهد كه اينكار دنيا را زشتتر و زندگي را سخت تر مي سازد.
برچسبها:
مدرسه,
كودك,
معصوميت
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 2:38  توسط محرم منصوری زاده
|
اخیرا کتاب زندگی نامه استیو جابز مدیر عامل مرحوم اپل را خواندم. در جای جای این کتاب می بینید استیو یا یکی از همکارانش طوری از مسافرت به چین، ژاپن یا کره حرف می زنند که انگاری می خواهند به دو خیابان آن سو تر سری بزنند. مثلا در یک جلسه وقتی از مشکلاتی در کارخانه اپل در چین صحبت می شود، استیو می گوید : یکی باید سری به آنجا بزند و بعد از چند ثانیه مکث رو به یکی از مدیران حاضر می گوید: تو که هنوز اینجا نشسته ای !؟ شخص مذکور بلافاصله از جلسه خارج شده و راهی چین می شود. به همین سادگی!
همیشه با خودم می گفتم که چرا تحریم آمریکا در بین شرکت های بزرگ اینقدر اثر دارد. با مطالعه این کتاب پاسخ را یافتم: شاید دفتر این شرکت در آمریکا ژاپن یا کره باشد، کسب و کار شرکت در همه این کشور ها گسترده است و آنچنان ورودی خروجی این شرکت ها به هم متصل شده است که مثلا اگر آمریکا سونی را تحریم کند، این شرکت بخش بزرگی از بازار مصرف و همچنین سفارش های طراحی و ساخت صنعتی را از دست خواهد داد.
جایی در این کتاب ماجرای دیدار استیو و اوباما ذکر شده است. همان دیداری که صاحبان دیگر غول های آی تی هم بودند. تلویزیون ما هم گزارشی از این دیدار پخش و نتیجه گیری کرد که زوکربرگ کارگزار سیا و مامور دولت آمریکا است؛ زیرا در این جلسه او هم بوده است. به نوشته این کتاب موضوع جلسه بازگرداندن رونق سالهای نه چندان دور به اقتصاد آمریکاست. مهمترین نکته این جلسه به من نظر من خواهشی است که استیو از اوباما دارد: اگر قوانین دست و پاگیر تجاری و مالیاتی را تعدیل کنی ما می توانیم کارخانه خودمان را از چین به آمریکا منتقل کنیم! در جای دیگر پیشنهاد می کند که به مهندسان آی تی که در آمریکا مدرک می گیرند اقامت آمریکا اعطا شود!
چین از دید یک شرکت آمریکایی مانند مایکروسافت و اپل جایی برای سرمایه گذاری کم هزینه و پربازده است. شاید بدانید که شیشه های مغازه های اپل در چین تولید می شود. همین نزدیکی های چین کره جنوبی مهمترین پایگاه ساخت ابزارهای الکترونیکی با برند شرکت های آمریکایی است. کارخانه سونی در ژاپن قرار دارد اما بیشتر قطعاتی که تولید می کند در محصولاتی که آمریکایی ها طراحی می کنند، کاربرد دارد.
اینجا در ایران اصطلاح چینی معادل بدکیفیت ترین جنس هاست. چین جایی است که مردمانش صبح تا غروب پلاستیک هایی را سر هم می کنند و در قالب عروسک و ساعت و ماشین و کامپیوتر و ... به ما می فروشند. ما هم دو سه روزه می اندزایمشان سطل زباله. این همه چین نیست. این فقط چین ماست.
برچسبها:
چين,
ايران,
آمريكا,
جابز
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:19  توسط محرم منصوری زاده
|
اينجا دشتي زيبا در استان همدان بين سه شهر ملاير، تويسركان و نهاوند است. استان همدان منطقه كوهي -دشتي است كه انگاري يكي با دست بين دشتهاي كوچك حصاري از كوه و تپه كشيده است. در مقايسه با منطقه خودمان - آذربايجان، اردبيل - مي توان گفت كه كوه ها و تپه ها ارتفاع كمتري دارند و دشت هاي همدان خيلي كوچكتر هستند. ناحيه هموار اردبيل از دو بخش دشت وسيع اردبيل و جلگه پهناور مغان تشكيل يافته است اما اينجا در همدان به ازاي هر شهر يك دشت كوچكي مي توان ديد! براي ديدن تصوير بزرگتر روي آن كليك كنيد.
منظره اي از اين دشت از بالاي بلندترين تپه
تپه هاي اين منطقه عموما شيب ملايم و ارتفاع كمي دارند
قدرنشناسي انسان از طبيعت
در مقابل اين همه زيبايي و نعمتي كه طبيعت به انسان هديه مي كند، پاسخ انسان تلي از زباله هاست. در جاي جاي اين دشت اين منظره نچسب را مي توان ديد.
برچسبها:
همدان,
ملاير,
تويسركان,
سيزده بدر
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:45  توسط محرم منصوری زاده
|
برای فارغ التحصیلی فقط سه واحد کم داشت. درسی اختیاری بهش دادیم و قرار شد پروژه ای انجام دهد. اصرار عجیبی داشت که هر چه زودتر نمره بگیرد. به هر زحمتی بود پروژه را انجام داد. وقتی از اصرار و عجله اش پرسیدم گفت که مدت اقامتش در ایران طولانی شده و برای خدمت سربازی هرچه سریعتر به کشورش برگردد.
دانشجوی سوری بور هر چه بیشتر حرف می زد، تصویر سرنوشتش در ذهن من تیره تر می شد. می گفت بشار فقط دو ماه فرصت داده تا همه جوانانی که خدمت سربازی شان به تاخیر افتاده، خود را به ارتش معرفی کنند و او عجله داشت تا اول مارس خود را به دمشق برساند. همان شب اخبار شبانگاهی سیما اعلام کرد که ارتش سوریه در حومه دمشق با مخالفان درگیر شده است. فردایش وقتی نمره اش را وارد کردم و خداحافظی کرد و رفت، او را برگ گل سرخی دیدم که نسیمی از ساقه جدا کرده و در هوا پرواز داده بود. او به کجا می رفت ؟
برچسبها:
سوريه,
جنگ,
زندگي,
مرگ
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:41  توسط محرم منصوری زاده
|
راديو بي بي سي هر شب ساعت را اينطور اعلام مي كرد: الان نيمه شب است. اما آن شب مخصوص چنين اعلام كرد: الان دقيقا نيمه شب است. زيرا اين تغيير علامتي بود كه به شاه ايران ثابت مي كرد آقاي روزولت مامور آمريكا و انگليس است و او را سر كار نگذاشته است. روزولت چند ساعت پيش به شاه گفته بود كه به دستور چرچيل قرار است امشب راديو ساعت را چنين اعلام كند. شاه البته به روزولت گفته بود كه نياز به اين تشريفات و عجيب وغريب نيست و يك تلفن از سفارت انگليس در تهران هم كفايت مي كند...
نقل به مضمون از كتاب صوتي همه مردان شاه
برچسبها:
بي بي سي,
بيگانه
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 0:8  توسط محرم منصوری زاده
|
عصباني نبود؛ خنده هم بر لب نداشت اصلا عين هيچ يك از روزهاي قبل نبود يادم نيست سلام كرد يا نه . يك راست رفت پشت ميزش نشست و اسم تك تك ما را خواند و به رسم معمول همه الله گفتيم. بغل دستي من نيامده بود و او هم اسمش را نخواند. مي دانست كه نخواهد آمد. با همين چهره گرفته پا شد و مشق همه را به رديف خط زد. رديف جلويي ما يكي بدخط نوشته بود. ناراحت شد و با صدايي كه خشم و افسوس و غصه را با هم داشت؛ گفت بعضي ها مي روند جانشان را در راه وطن هديه مي كنند اما تو حتي حوصله نداري مشقت را درست بنويسي. شخص ديگري نبود كه آه افسوسش را آقاي آگاهي با او در ميان بگذارد. سي تا شاگرد كلاس اول ابتدايي تنها مونس و همدم او بودند و آن روز هم يكي از آنها غايب بود؛ زيرا برادرش در جبهه هاي جنوب شهيد شده بود و قرار بود آن روز جنازه اش را به روستا براي خاكسپاري بياورند. معلم كلاس اول هم اين را مي دانست. پيراهن سياهي پوشيده بود اما چهره گرفته اش بسيار عزادارتر از پيرهنش مي نمود. تشريفات خط زدن مشقها را به تندي انجام داد و همه را به صف كرد و يادمان داد كه در طول مسير استقبال بلند و منظم تكرار كنيم: اين گل پرپر زكجا آمده، از سفر كرب و بلا آمده ... همه اهالي روستا و روستاهاي مجاور آمده بودند و عجيب اين بود كه همه همين شعار را مي گفتند. كلاس دوم و سوم و چهارم ابتدايي هم كه بودم؛ بازهم چند بار اين مراسم اتفاق افتاد و شهيدي ديگر آمد و استقبالي ديگر... جنگ تحميلي پاي ثابت موضوع انشا بود.
زنگ در را كه زدم خانم جواني در را باز كرد و پيش از آنكه نگاهي به من بكند خم شد و دست دخترم را گرفت و باخوشرويي خاصي گفت: خوش آمدي عزيز دلم ... به به چه خانم خوشگلي ...الهي الهي.... و سپس جواب سلام مرا داد و به اتاق مدير راهنماييم كرد. مدير هم خانمي بود مثل خودش. بعد از سلام و احوالپرسي معمول مرا به تك تك كلاس ها و كارگاه هاي مهد كودك برد و وسايل كار بچه ها را يك يك نشانم داد. ميز نقاشي، ميز سفالگري ميز موسيقي و اتاق باله را با طول تفصيل معرفي كرد و آخرش هم گفت شهريه ثابت ما 45 هزار تومن هست البته ممكنه يكي دو تومن اضافه بشه. با وسايل شخصي و بهداشتي و بيمه و تغذيه سالانه، حساب ما 145 هزار تومان شد. بي معطلي پرداختم و اسم دخترم را در كلاس پيش دبستاني نوشتم.
سال 1364 كه من كلاس اول ابتدايي رفتم؛ جنگ حرف و حديث اول آخر هر محفلي بود. به خاطر جنگ كتاب هاي دست دوم مي خوانديم؛ قلك هاي سبزرنگي به شكل تانك به ما داده بودند تا كمك مختصري براي جبهه هاي جنگ جمع آوري كنند. هر صبح براي رزمندگان سر صبحگاه دعا مي خوانديم؛ براي بچه هاي دوم و سوم راهنمايي كلاس فوق برنامه آموزش نظامي گذاشته بودند و مربي از پايگاه بسيج روستا يا سپاه شهر مي آمد. و خلاصه همه در فكر دفع دشمن و مرگ براي زندگي بودند. يادم هست كه معلم ها به نوبت به جبهه اعزام مي شدند و كلاس هاي آنها را معلمهاي ديگر به نوبت مي چرخاندند.
امروز اما مهد كودك ها و مدارس شكل ديگري شدند. نمي دانيد چه كيفي مي كردم وقتي مربي مهد كودك اهميت تفاوت رنگ جعبه مدادرنگي دختران و پسران را توضيح مي داد: جعبه مداد رنگي دختران صورتي و پسرها آبي انتخاب شده است. تحقيقات نشان مي دهند كه دختربچه ها از رنگ صورتي و پسر بچه ها از رنگ آبي ملايم خوششان مي آيد! اوه خدايا از كجا به كجا رسيديم ! امروز كلاس فوق برنامه بچه ها يا فوتبال و اينترنت است يا كلاس هاي تقويتي و براي بچه هاي مهد هم كلاس باله گذاشته اند ! با آنها رقص و آواز دسته جمعي تمرين مي كنند. خيلي مهم است كه براي نقاشي مداد رنگي را درست در دست بگيرد؛ اين را مربي نقاشي با تاكيد مي گفت. در يك كلام حالا همه به فكر زندگي زيباتر، جذابتر و لذت بخشتر هستند. همه باور و قبول كرده اند كه زندگي را بايد آنطور بسازي كه بيشتر خوش بگذرد.
اينجا ايران است. خانه همه ايراني ها و زشتي و زيبايي آن ساختني است؛ درست مثل هنر نقاشي و باله! اينجا جاي زندگي بيش از هفتاد ميليون انسان است؛ انسان هايي كه تنها تعداد كمي از آنها مثل مهد كودك محل ما به فكر زندگي هستند. اي كاش همه آنها؛ چه آنهايي كه با خودخواهي هرچه تمامتر همه امكانات و سرمايه هاي كشور را در تهران حبس كرده اند و چه آنهايي كه در شمال غرب و جنوب شرق كشور هنوز راه زندگي را در مرگ مي جويند؛ مي دانستند كه اينجا جايي براي زندگي است؛ جايي براي زندگي همه ايراني ها و بايد براي بهتر زيستن هنرها آموخت.
برچسبها:
جنگ,
صلح,
وحدت
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:12  توسط محرم منصوری زاده
|
بالاخره استیو جابز هم از مدیرعاملی اپل کناره گیری کرد. شاید به خاطر سرطان لوزالمعده است؛ شاید هم مثل بیل گیتس از بیزینس و پول در آوردن خسته شده است. نکته مهم ماجرا این است که هم در اپل و هم در مایگروسافت این دو نفر ایده پرداز اصلی بوده اند و این شرکت ها موفقیت های بازرگانی و فناوری خود را مدیون ذهن فعال، پویا و مبتکر این مدیران خودساخته می باشند. سرگذشت این دو نفر و شرکتهایشان آنقدر تکراری است که تقریبا همه آنهایی که ویندوز یا مک استفاده می کنند، حداقل یکبار آن را شنیده اند. چنین به نظر می رسد شرکتهایی که به دست این افراد پاگرفته اند تنها درسایه کار و هدایت شخص آنهاست که می توانند همچنان موفق و سودآور باشند. آیا واقعا چنین است ؟
بعضی از مدیران هستند که به جای اینکه یک میز با چهار پایه بسازند؛ چهار نفر کارگر استخدام می کنند که همواره چهار گوشه میز را در دست بگیرند و آن را سرپا نگهدارند. چون این میز در اتاق مدیریت استفاده می شود؛ این افراد هم باید به دقت گزینش شوند و صلاحیت های لازم را داشته باشند. وقتی مدیر جدید به چنین سازمانی وارد می شود چه اتفاقی می افتد؟ این چهار نفر اخراج شده و چهار نفر جدید که از نظر مدیر جدید صلاحیت داشته باشند؛ استخدام می شوند. این فرایند اسمش تغییر در راستای تغییر است که بیماری مهلک سازمانها و نهادهاست. انرژی سازمان را می گیرد و کارایی و بازده آن را به شدت کاهش می دهد. اغلب هم سازمان های عمومی و دولتی مستعد ابتلا به این بیماری هستند. اما چرا در شرکت عظیمی مثل مایکروسافت و اپل چنین اتفاقی نمی افتد؟
اپل، مایکروسافت و شرکت های موفق دیگر به جای آدم ها به نقش ها و روال ها وابسته اند. هر مدیری در چارچوب تعریف شده ای وظایف معینی را انجام می دهد. با کنار رفتن این شخص، چون روالها و برنامه ها مشخص است؛همه چیز زیر رو نمی شود. دقت کنید که تصمیمی مانند شروع تولید یک محصول یا پایان تولید آن تصمیم سلیقه ای مدیریت نیست بلکه به مطالعه بازار و حاشیه سود و زیان تولید آن محصول وابسته است. به عبارت دیگر سیاست کلان را یک مدیر بر اساس علاقه خودت تعریف نمی کند و اینکار مبانی بسیار جدی تری دارد. به همین دلیل است که وقتی گیتس از مایکروسافت می رود ما آدمهای نظاره گر بیرونی اتفاق ناگواری در مایکروسافت نمی بینیم. اپل نیز با این تغییر مشکل پیدا نمی کند زیرا تغییرات مدیریتی آن کاملا مدیریت شده اتفاق می افتد و وقتی شخصی سمت مدیریت را ترک می کند تنها یک مجری است که عوض می شود؛ همه فرایند ها و افق های ترسیم شده سرجای خود هستند و مدیر جدید هم تنها در همین حدود تعریف شده کار می کند. به همین دلیل است که این شرکتها در نتیجه این تغییرات مدیریتی آسیبی نمی بینند. به عبارتی بهتر تغییر مدیریتی که برای بسیاری از سازمانها یک تهدید جدی می باشد؛ اگر مدیریت شود؛ یک فرصت محسوب خواهد شد.
برچسبها:
جابز,
اپل,
مديريت
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 7:23  توسط محرم منصوری زاده
|
تا دو سال ديگر بايد خانه سازماني دانشگاه را تحويل دهيم. براي خانه دار شدن به هر دري زديم. از مسكن مهر گرفته تا تعاوني مسكن دانشگاه. مسكن مهر كه به سلامتي دارد همه را خانه دار مي كند؛ در دور افتاده ترين حاشيه شهر خانه هاي 50 تا 75 متري مي سازد و با حدود 10 ميليون تومان اوليه در اختيار مشتريانش قرار مي دهد. يك حساب دو دوتا چارتا كه مي كنم؛ مي بينم اگر قرار است در چنين جاهايي خانه داشته باشم؛ همين روستاي حيدره، دامنه الوند كمي بالاتر از دانشگاه بوعلي، جاي بهتر و ارزانتري است. حداقل يك اسمي دارد و جاده اي و مدرسه اي. شهرك هاي مسكن مهر هنوز راه آسفالته درستي هم ندارند؛ چه رسد به مدرسه و درمانگاه و ....
با هزار اميدو آرزو به تعاوني مسكن دانشگاه رفتم. از خانه هاي 135 متري در استادان گفت و گفت كه بايد اعضا مشاركت كنند و منازلي در شان يك استاد دانشگاه بسازيم. چندين قطعه زمين پيشنهادي را هم معرفي كرد و دست برد به ماشين حسابش و بعد از يكي دو تا تيك و تيك گفت: آورده اوليه اعضا براي خانه دار شدن بايد 63 مليون تومان باشد. راستش اولش فكر كردم اشتباه كرده و يك جوري نگاهش كردم - انگاري بقيه هم همين حس مرا داشتند - كه وي وادار شد مرحله به مرحله محاسبه را توضيح دهد: زمين متري 2.5 ميليون؛ ساخت متري 600 تومن و ... با توانايي هاي مالي خودم كه حساب كردم ديدم در بهترين شرايط ممكن بايد يك وام 100 ميليوني از يكي از اين موسسات اعتباري بگيرم و ماهي 2.5 ميليون (حداقل دو برابر درآمد ماهيانه ام) قسط بدهم. خداييش گفتن و نوشتنش چقدر راحت است. به قول فوتبالي ها، با اين حساب ما هم روي كاغذ شانس خانه دار شدن را داريم ولي روي زمين مثلا اينكه قرار نيست دست ما به اين خانه هاي زيباي 135 متري برسد. حرف وام هاي مسكن اعضا هيات علمي هم كه به ميان مي آيد يكي تذكر مي دهد كه اين وام به اعضاي رسمي تعلق مي گيرد و ما صفر كيلومترها هنوز بايد در حسرت اين تسهيلات بمانيم.
برچسبها:
مسكن
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 5:23  توسط محرم منصوری زاده
|
دنبال كد برنامه اي مي گشتم كه گوگل صفحه اي از سايت Mathworks را به عنوان اولين و بهترين گزينه آورد. خواستم اين صفحه را ببينم كه با پيغام زير مواجه شدم. Access Denied
You don't have permission to access "http://www.mathworks.com/matlabcentral/fileexchange/11073-face-detection-system" on this server.
Reference #18.7415434d.1307420566.372c6d0
ته و توي اين خطا اين است كه ما مشمول تحريم هستيم و بنابراين مجاز نيستيم اين صفحه را ببينيم. البته خوب از استكبار جهاني به سركردگي آمريكا بيشتر از اين هم انتظار نمي رود. بيگانه است ديگر؛ هر وقت خواست دل ما را مي شكند.
حالا خواستم همين صفحه را در Google Cacheببينيم. اين سايت نسخه آرشيوي اغلب صفحات وب را نگهداري مي كند و گاهي اوقات واقعا كارگشاست. اين دفعه از سيستم هدفمندسازي استفاده از اينترنت يا همان رسانه كاربر محور خودمان اين پاسخ را ديدم:
بسم الله الرحمن الرحیم
با استناد به قانون جرايم رايانه ای
دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد.
رسیدگی به گزارشات و شکایات: filter@dci.ir
پیوندها :: WWW.PEYVANDHA.IR :: پیوندها
و اينگونه است كه بيگانه و دوست هر يك به سهم خود دل ما را مي شكنند.
برچسبها:
فيلترشكن,
فيلتر,
اينترنت,
تحريم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:52  توسط محرم منصوری زاده
|
از مطب دندانپزشك زنگ مي زنند و قرار مي گذاريم كه ساعت پنج و نيم آنجا باشيم. دو دل مي شوم كه كتابي را براي مطالعه در اتاق انتظار بردارم يانه. شيطنت هاي بي حد و مرز آيلار منصرفم مي كند و تصميم مي گيرم تمام حواسم به او باشد. وقتي به مطب مي رسيم هنوز دو سه نفري تا نوبت ما مانده است. منشي پزشك اسم ما را هم مي نويسد. پيش بينيم كاملا درست است. آيلار يك جا بند نمي شود. گاهي با صداي بلند شعر مي خواند و گاهي روي صندلي هاي اتاق انتظار بالا و پايين مي پرد. 45 دقيقه خيلي سخت مي گذرد تا نوبت ما برسد. آمپول بي حسي را كه بيخ دندانش تزريق مي كنند. تازه وعده مي كنند كه ساعتي ديگر براي انجام كارهاي اصلي مراجعه كنيم. در اين فرصت تصميم مي گيرم گشتي بزنيم.
بارها حدفاصل امام زاده عبدالله (ع) و تقاطع بهادربيگي و جانبازان را پياده طي كرده ام. چيزي كه جلب نظر كند تا به تماشايش بنشيني وجود ندارد. يك سمت خيابان نرده هاي دانشگاه است و سمت ديگرش يكي دوتا تعميرگاه اتوموبيل، با دو باب نانوايي و يك قصابي. يكي دوتا سوپر ماركت كوچك هم دارد. شايد هم اينها درجاي خود مناظر زيبايي باشند اما براي من ديگر خيلي تكراري شده اند. تنها فروشگاه رفاه است كه قبلا فقط يكبار ديده ام. تصميم مي گيرم كه به داخل فروشگاه بروم و قدمي بزنم. گاهي يادم مي رود كه در منزل چه نيازهايي داريم و حتي سفارش شده ها هم براحتي فراموش مي شوند اما در جاهايي مثل فروشگاه رفاه، با ديدن اجناس تعدادي از آنها يادم مي آيند و مي خرم.
وارد فروشگاه نسبتا خلوت رفاه كه مي شوي، دو چيز را مي شود براحتي ديد: اولي خلوتي نسبي فروشگاه در آن ساعت و خريدهاي خرده معدود حاضران و دومي كاغذهاي تبريك رنگ و وارنگ روز مادر. همه جا از اين كاغذ ها چسبانده اند. روي ويترين لباس زنانه، اسباب بازي هاي چيني و حتي روي كت و شلوارهاي مردانه. اين آخري را واقعا نفهميدم چه ارتباطي به مادر دارد. شايد مثلا پدري پيدا شود و براي بزرگداشت روز مادر براي خودش يك دست كت و شلوار بخرد، شايد! البته اين حدس ها از مثبت نگري بنده است و نيازي به گشتن رابطه منطقي بين اين دو نيست. دقيقا مشابه حس من بعد از ديدن اين كاغذ هاي تبريك. به جاي اينكه ياد مادرم باشم كه سه روز است باهاش صحبت نكرده ام و به همين بهانه هم شده يك سلام احوالپرسي تلفني برگزار كنم، فكرم يك راست مي رود هزار و چهار صد پيش. ياد مادري مي افتم كه تولدش را بهانه كرده ايم براي گراميداشت مادر. اين هم البته از خير و بركت اين موجود نازنين است كه خدا به همه ما ارزاني داشته است.
از همين جا افكار پريشان به ذهنم هجوم مي آورند.- به ويژه اينكه آيلار ديگر بازيگوشي نمي كند و كنار بچه كوچكي نشسته و با شيرين زباني هاي او مي خندد.- مگر فاطمه فقط مادر بود؟ مگر فقط همسر خانه دار شوهرش بود؟ مگر نه اينكه در جريان يك فعاليت حقوقي و سياسي به شهادت رسيد؟ مگر نه اينكه براي چيزي كه حق نمي دانست، پايش را از خانه بيرون نگذاشت و حاضر شد ميان شعله هاي خشم جناح مقابل بسوزد و خاكستر شود؟ آيا فاطمه داراي بينش سياسي بود يا در يك حركت قومي و تعصب خانوادگي به طرفداري از شوهرش فعاليت مي كرد؟ راستي چرا اين زن را الگوي مادرانمان، زنانمان و دخترانمان مي دانيم ولي تا سالها درس خواندن و مدرسه رفتن برايشان مكروه شمرده مي شد؟ مگر نه اينكه سواد و آموختن مقدمه كسب بينش است؟ در ماجراي حرق البيت بعد از اينكه شوهرش را كشان كشان بيرون بردند آيا به او و بچه هايش كاري داشتند و يا بعد از دستگيري علي و خلع سلاح او خانواده اش امان داشتند ؟ منشي دندانپزشك است كه از لابلاي اين افكار پريشان بيرونم مي كشد و نجاتم مي دهد.
بعد از اولين مرحله كه سابيدن پوسيدگي هاي دندانهاست دوباره به اتاق انتظار برمي گرديم. اين دفعه تصميم گرفته ام ذهنم را اسير اين پريشان خيالي ها هم نكنم. خيلي هم جدي هستم. براي همين گوشي موبايلم را برمي دارم و با اينكه كمتر از 20 درصد از توان باتري آن باقيمانده است، ادامه كتاب "بيشعوري" را روي صفحه كوچك آن مي خوانم. خيلي خوشحالم كه هنوز حدود 40 صفحه از كتاب مانده است و من به اين زودي ها فرصتي براي فكر كردن، آن هم از نوع پريشانش را نخواهم داشت
برچسبها:
پريشان
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:24  توسط محرم منصوری زاده
|
اگر الان شما جای من بودید و دانشگاه به همه دانشجوهای کارشناسی شما اجازه دسترسی به اینترنت می داد، چه می کردید؟ شمایی که وقتی دانشجویان تان حق استفاده از اینترنت را نداشتند؛ از تکالیف اینترنتی چشم نپوشیدید و در عوض کلید دفترتان و حساب کاربری تان را در اختیار همه قرار دادید ! پسوردش - ghavam12 - هنوز هم یادم هست.
می دانم خوشحال می شوید که بگویم مدتهاست تمرینها و پروژه های دانشجویانم را فقط به صورت ایمیلی دریافت می کنم و گاهی صفحات و سایت های وب را به عنوان منبع معرفی می کنم. اصلا هم نگران نیستم که کسی به اینترنت دسترسی نداشته باشد. خیلی از دانشجویان من با gtalk با من ارتباط دارند. خیلی هایشان هم با فوت و فن های متعدد به فیسبوک دسترسی پیدا می کنند و در آن سایت باهم دوست هستیم. اما شاید ناراحت شوید که بگویم هنوز نه خودم به درستی می دانم و نه تو انسته ام به دانشجویانم استفاده مناسب از آن را یاد دهم.
اینجایی که من هستم و در این روزگار، جای شما واقعا خالی است؛ خیلی هم خالیست. حیلی سعی می کنم گاهی رفتار و منش شما را تقلید کنم ولی راستش بعضی وقتها خوب از آب در نمی آید. مثلا هیچ وقت دلم نخواسته دانشجویی را که سر کلاسم خوابیده، با عتاب بیدار کنم. اما راستش وقتی کپی و تقلبی در تکالیف دانشجویانم می بینم، سعه صدر شما را ندارم.
کاش می شد زمان را چند سال به عقب برگرداند و من فقط به اندازه یکی دو هفته از همان آخرین تابستان، پیش شما می آمدم.
برچسبها:
معلم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 17:25  توسط محرم منصوری زاده
|
خواب دیدم که پدرم و دو عمویم کنار هم نشسته اند. صبحش خبر دادند که عمو محسن هم به دو برادر دیگر پیوست. ائوده قلبین توتولموشسا کناره چیخ جهانه باخ
بیر دفعه ده باغا گئدیب، اوردا سروی روانه باخ
اولجه گز باغ باخچانی، سونرا دا گئت قبرستانه
دوستلارینی گل گورمکه، بو خرابه مکانه باخ
چوخ بادامی گوز گوررسن، تورا دوشموش قوشلار کیمی
همیشه لیک باغلی قالمیش چوخلی پوسته دهانه باخ
"منم منم " دین جانلار بوتون یئرین آلتیندا دیر
توپراق آلتدا غبار اولوب قمر اوزلو جانانه باخ
ای "خاقانی" نه دایانیب بو دنیایه باغلانمیسان
بیر قیرپیم دا سن اونلاردان گورونمین نشانه باخ
اگر در خانه دلت گرفته ، بیا بیرون و جهان را ببین
یک بار هم به باغ برو و سرو روان را ببین
ابتدا باغ و باغچه را بگرد و سپس برو به قبرستان
برای دیدار دوستانت این مکان خرابه را ببین
چشمهای بادامی زیادی می بینی که به سان پرنده ای در دام افتاده اند
دهانهای پسته مانندی را ببین که برای همیشه بسته شده اند
کسانی که "منم منم " می گفتند همه زیر خاک هستند
دلبری ماه روی را ببین که زیر خاک، غبار شده است
ای "خاقانی" چه ایستاده ای و به دنیا دل بسته ای ؟
یک لحظه هم نشان ناپیدای این رفتگان را ببین !ا
برچسبها:
مرگ,
زندگي,
خانواده
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:22  توسط محرم منصوری زاده
|
چند روزی بود که داشتم مکالمه عربی یاد می گرفتم. به خصوص زمانی که مدیر کاروان ضمن نقل خاطره ای از دوستانش گفت که شخصی در فرودگاه جده می خواسته محل دستشویی را پرسد؛ به یکی از ماموران گفته : اهدنا الصراط المستراح !. خیلی از این دست آبروریزی ها می ترسم. تکرار می کردم دستشویی : دورات المیاه و .... دیگری باتری لپ تاپ داشت ته می کشید که خاموشش کردم و شروع کردم به گوش داد
ن کتاب صوتی "از پاریز تا پاریس" نوشته دکتر ابراهیم باستانی پاریزی. انصافا هم این سایت کتاب های صوتی خیلی کار قشنگ و مفیدی است. مثل اینکه طرف دیده که من هفته ای ده دوازده ساعت در اتوبوس تهران-همدان هستم و تنها دو-سه ساعت از آن را می توانم کتابی به دست بگیرم یا از لپ تاپ استفاده کنم. اغلب این ساعات هم در تاریکی شب می گذرد و من فقط با هدفون موبایل موسیقی گوش می کنم. چند نفر جوان علاقمند سایتی راه انداخته اند و متن خوانده شده کتابها را به صورت فایل صوتی و رایگان منتشر کرده اند. بحث کپی رایت هم در میان نیست چون هیچ ناشری فکر نمی کرده روزی نسخه صوتی کتابش منتشر شود؛ درباره مجاز بودن یا نبودن آن حرفی نزده است.
باستانی پاریزی کتابش را با خاطره سفر به عتبات عالیات شروع کرده است. از حسن تصادف من هم در اتوبوس نشسته ام و دارم برای جلسات هماهنگی عمره به تهران می روم، کتاب نثر روان و شیرینی دارد و روایتگر دیده ها و تجربیات مسافری شاعر مسلک و معلم تاریخ است. از همه چیزی که توجهش را به خود جلب کرده، حرفی به میان آورده است. از تابلوهای بین راهی، گردنه هایی با شیب تند تا قیافه آدمهایی که در بین راه دیده است. در این سفر، پاریزی نگران مکالمه به زبان عربی در عراق است. از همان جنسی که من هم دارم. از آنجاییکه یکی از اولین کارها در هنگام ورود به کشور دیگر، تبدیل وتهیه پول رایج آنجاست؛ از صراف همسفری می پرسد که عراقی ها به پول خرد چه می گویند و وی جواب می دهد که عراقی ها پول خرد را خرده می گویند. همین پاسخ کافی است که مسافر بداند که آنها فارسی می دانند و اتفاقا فارسی آنها سره تر از فارسی ایرانی است. شنیدن خاطره برای من خیلی دلگرم کننده بود. حداقل متوجه شدم که بازاری ها می توانند فارسی حرف بزنند.
در فرودگاه جده وارد سالن انتظار کنترل گذرنامه می شویم. ماموری اشاره می کند که همه بنشینید تا کاروان قبلی کارهایش تمام شود. در همین فاصله خدمه و نظافتچی های فرودگاه سراغ ما می آیند و به فارسی می گویند که سیم کارت می فروشند. خیلی زود هم کارشان می گیرد و ده دوازه سیمکارت فقط به کاروان ما می فروشند. از همه جالبتر اینکه پول ما را هم قبول دارند. مشکل زبان به همین راحتی حل شد. همه کسانی که در عربستان با آنها سر و کار دارید، کلمات و اصطلاحات رایج فارسی و ترکی استانبولی را مثل بلبل حرف می زنند. برای نمونه وقتی از یکی از نگهبانان مسجدالنبی سوال کردم: این باب المسجد لنسا ؟ جواب شنیدم: در ورودی برای خانمها سمت راست، شماره جهل و بنج ! فقط چهل و پنج را کمی دشوار تلفظ کرد.
برچسبها:
حج,
عرب,
خاطرات
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:15  توسط محرم منصوری زاده
|
امروز در نماز جمعه مسجدالنبی شرکت کردم. از نمازگزار کناری درباره آداب نماز جمعه پرسیدم . او بعد از اینکه وطن و مذهبم را پرسید، جواب داد که دو خطبه مختصر خوانده می شود و سپس یک نماز دو رکعتی معمولی اقامه می شود. امام جمعه خطبه را با سلام و صلوات به پیامبر و نوادگان و اصحابش شروع کرد. خیلی کتابی و سلیس عربی حرف می زد. طوری که من هم بیش از نصف صحبتهایش را می فهمیدم! از اول خطبه شروع کرد به وعظ و نصیحت که آی مردم قدر حکومت و امنیت را بدانید و کفران نعمت نکنید و "فتنه انگیزی" نکنید ! کلمه فتنه را بارها و بارها تکرار کرد و در هربار قیام مردم یکی از بلاد اسلامی را مصداق این عمل دانست.
تعداد زیادی آیه و حدیث خواند تا نشان دهد قیام مردم کشورهای اسلامی علیه حکومت هایشان - یا به قول امام جمعه علیه اولی الامرشان - فتنه انگیزی خطرناکی است. او گفت که این فتنه انگیزان باید به شدت مجازات شوند و البته عذاب الهی هم در انتظار آنهاست. و نهایت سوره لایلاف قریش... را بعد از حمد قرائت کرد. دقت کنید که مستحب موکد است که در خطبه اول بعد از حمد سوره جمعه خوانده شود. از این همه تاکید امام جمعه می شد براحتی فهمید که این فتنه خیلی بیشتر از یک فتنه است و به اصطلاح قضیه جدی است.
شبکه العربیه هم که اخبار بحرین را منعکس کرده معترضین را اشخاصی معرفی کرده که مخالف " اصل نظام " سلطنتی هستند و اصلاح طلب نمی باشند. این شبکه هم این افراد را مسوول عواقب همه اتقاقات می داند.
دیروز که از زیارت دوره بر می گشتیم؛ ماشینهای حمل تانک را در جاده بیرونی شهر دیدیم که گویا از بحرین بر می گشتند. این ماشینها تانکهای اهدایی را برای نشانه گرفتن قلب مردم به بحرین برده بودند. البته اشتباه نشود هدف دفعه فتنه بوده است و نه چیز دیگر.
برچسبها:
حج,
عمره,
مدينه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:19  توسط محرم منصوری زاده
|
به هر مناسبتی در مسجد دهکده روضه اهل بیت می خواند. همه روضه هایش با سلام و صلوات به معصومین (ع) شروع می شد. هر یک از ایشان را با ده ها لقب و کنیه یاد می کرد و درود می فرستاد. تنها بخش تکراری روضه هم همین سلام و صلوات بود. هیچ وقت روضه تکراری نخواند. عموی بزرگوار تکرار نشدنیم پنجشنبه گذشته از بند تن رنجور آزاد شد. یقین دارم که روح بلند حجت الاسلام و المسلمین عبدالرحیم منصوری زاده در محضر ائمه اطهار آرام گرفته است.
برچسبها:
مرگ,
زندگي,
خانواده
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:49  توسط محرم منصوری زاده
|
به یاری خدا اواخر اسفند امسال برای انجام عمره راهی سرزمین وحی خواهم شد. از همه دوستان و آشنایان طلب بخشش و حلالیت دارم.

عکس از سایت تبیان
از جاتب همگی نایب الزیاره هستم و به عنوان سوغاتی این سفر، از طرف همه شما بزرگواران در مسجدالحرام و مسجد پیامبر نماز خواهم خواند.
آرزومندم توفیق زیارت خانه خدا نصیب همه آرزومندان گردد.
برچسبها:
حج,
عمره
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط محرم منصوری زاده
|
اوایل مهرماه امسال توفیق زیارت حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) نصیب ما شد. چندین بار تاکنون به زیارت امام رضا (ع) رفته ام؛ اما این سفر اخیر لطف و صفایی دیگر داشت. اولین بار که در تابستان سال 1369 همراه خانواده به مشهد مقدس رفتیم؛ یادم هست که نزدیکی های مشهد هر جا اتوبوس در ایستگاه های بین راهی و پلیس راه ها توقف می کرد؛ اولین کسانی که به استقبال می آمدند؛ گداهای رنگ و وارنگی بودند که به پوشش های مختلف محلی ، با لهجه های اغلب نقاط ایران، به زبانهای فارسی، ترکی و کردی با انواع اشعار دعا و مرثیه از زوار امام پول سیاه می طلبیدند. هر قدر به مشهد نزدیکتر می شدیم؛ تعداد آنها بیشتر می شد. داخل شهر مشهد هم در همه جا به چشم می خوردند؛ ورودی پاساژها ، کنار درمانگاه ها و مسافرخانه ها و حتی نانوایی ها!

دفعات دیگر هم که به مشهد مقدس رفتم؛ کمابیش این صحنه ها را می شد دید. اما اینبار خبری از این عده نبود! نه در حرم، نه سر گذرها و اماکن عمومی! از یکی دو نفر پرسیدم و گفتند که شهرداری به آنها اجازه فعالیت! نمی دهد. به هر حال، از این نظر شهر خیلی تمیز و زیبا شده بود.
داخل حرم به جای جام های برنجی که به شیرهای آب زنجیر شده بودند و همه از آن آب می خوردند؛ کنار همه آبخوری ها لیوانهای یکبار مصرف تمیز و بهداشتی گذاشته بودند. عده ای ویلچر به دست پیرمردان و پیرزنان و ناتوان ها را در حرم جابجا می کردند. ماشینهای برقی عمومی - زائربرها- هم در صحن ورودی به صورت منظم در حال جابجا کردن گروهی افراد کهنسال و ضعیف بودند. دوربینهای کوچک عکسبرداری و گوشی موبایل را می توان داخل حرم برد و جز در بخش کوچکی در اطراف روضه منوره، همه جا می توان عکس و فیلم گرفت.

حلقه معرفت عنوان جلسات پرسش و پاسخی بود که با موضوعات مختلف تشکیل می شد.
آن بار اول، بلندگوی حرم یا قرآن و اذان پخش می کرد یا متن موعظه ای را تکرار می کرد که دو جمله اش یادم هست: "زیارت مستحب است؛ حفظ حجاب واجب است " اما حالا در جای جای حرم جلسه بحث و گفتگو و پرسش و پاسخ برقرار بود. به چندتا از این جلسات سرزدم. در یکی از آنها خانمی برای بچه ها از قصه های قرآنی تعریف می کرد. دیگری درباره احکام بود و افراد درباره نماز و روزه و ... صحبت می کردند و فیلمی درباره آداب صحیح وضو، تیمم ، پاک کردن و ... پخش می شد. در جلسه تفسیر قرآن هم سوالاتی مطرح می شد و پاسخ داده می شد که خیلی تخصصی بودند و در جلسه دیگر بحث حق الناس بویژه حقوق خانواده و والدین برقرار بود. همچنین یک جلسه سخنرانی عمومی هم در صحن امام خمینی هر شب برگزار می شد که خیلی مخاطب داشت.
می شود اینطور جمع بندی کرد که سالها قبل مسوولین حرم تنها راهنمایی زوار و نشان دادن مسیر در صحن ها و رواق ها به آنها و همچنین مرتب کردن جامهری ها و زیارت نامه ها را وظیفه خود می دانستند اما اکنون برای تمام لحظات حضور زوار در آنجا برنامه های متنوعی دارند.
برچسبها:
امام رضا,
مشهد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:14  توسط محرم منصوری زاده
|
به دلایل زیاد از جمله تعطیلی تابستان، هوای خوب و با صفای اردبیل و سرعین و ماه مبارک رمضان ( چیزی در مایه های همان رفیق بدو ذغال خوب!) حس و حال نوشتن مطلب جدید پیش نیامد . البته چندین مطلب را شروع کرده و نصفه نیمه رها کرده ام که امیدوارم به مرور تکمیل و منتشر کنم. به هر حال، فصل پاییز چو آغاز شود؛ همه جا مدرسه ها باز شود و من هم باید با شروع سال تحصیلی جدید به دانشگاهی برگردم که از 24 تیر ترکش کردم. امیدوارم سال تحصیلی جدید برای همه - بخصوص دانش آموزان و دانشجویان جدید - سال موفق و خوشایندی باشد.
صفحه جدیدی با عنوان
تابلو اعلانات به این وبلاگ اضافه کردم. این صفحه در آدرس زیر جای گرفته و بیشتر به درد دانشجویانی می خورد که از بد روزگار کارشان گیر من می افتد. این عزیزان باید به برنامه هفتگی حضور من در دانشگاه دقت نظر داشته باشند. همچنین کم کم دارم استفاده از
تقویم گوگل را یاد می گیرم. شاید برخی از قرار و مدار های مهم را در آن نیز بنویسم.
برچسبها:
وبلاگ,
تابلو اعلانات
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:20  توسط محرم منصوری زاده
|