| ترکی |
فارسی |
|
بیر گون یولوم دوشدو مزارستانا ائله حس ایله دیم دوران یاتیبدی گوردوم انسانلاری سسیز سمیرسیز بیلدیم دن قورتاریب درمان یاتیبدی
سویکه دیم بیر داشا ناتوان دیزی زیارت ایله دیم آخیر ائومیزی گوردوم دار قبریده ظالیم چنگیزی ایلییب دنیانی ویران یاتیبدی
ایسته دیم قییدم ایاخ دایاندی باخدیم بیر قبره اورییم یاندی دنیانی ترک ائدیب بیر آز زاماندی یار وصلین گورمه میش جوان یاتیبدی
حرصدن دیشلریم بیربیرین یئدی گوزوم گاه آغلادی گاه گولومسه دی داشین اوستونده کی یازیلار دئدی شاعر آستا یئری انسان یاتیبدی
ال قانا بویادی دیشیم دوداغی هر ندن چتیندی اولاد فراقی گوردوم بیر قبریده خیردا اوشاغی آناسیننان اوزاخ گریان یاتیبدی
اویما بو دنیانین پیس مرامینا دنیا سلیمانلار چکمیش کامینا یولچی طعنه وورور شاه مقامینا آغادان یوخاری چوبان یاتیبدی
اوردا هیتلر دوروب جنایت ائتمز یولداش یولداشینا خیانت ائتمز یوخسوللوغ بیر کسی خیانت ائتمز توپراق ایچره هامی یکسان یاتیبدی
توپراق لار آلتیندا ارییب بدن گلمه ئیم ندندی گئتمه ئیم ندن بیریسی تاپمیری اوچ قاریش کفن قرانلیق مکاندا عریان یاتیبدی
اوردا نه جلاد وار نه دار آغاجی قارداشین تانیمیر اوردا خان باجی دونوب یار یارینا باخمیر قیقاجی اداسیز عشوه سیز جیران یاتیبدی
اوردا درک ائتمه دیم پاییزی یازی بیر یئرده قویلانیب اوغریننان قاضی توپراق آلتدا گوردوم من آیریلمازی گلیب گئتمه ئینه حیران یاتیبدی
|
روزی گذرم به گورستان افتاد اینطور حس کردم که روزگار خوابیده است انسانها را بی سر و صدا دیدم فهمیدم که گندم تمام شده و آسیاب خوابیده است
زانوهای ناتوانم را به سنگی تکیه دادم آخرین منزلمان را زیارت کردم در گوری تنگ چنگیز ستمگر را دیدم که دنیا را ویران کرده و خوابیده است
خواستم برگردم؛ پایم اما ایستاد نگاه به گوری کردم که دلم سوخت اندک زمانی است که دنیا را ترک کرده جوانی که وصل یار ندیده، خوابیده است
از خشم دندانها را به هم ساییدم چشمهایم گاه گریست و گاهی خندید نوشته های روش شعر گفت: شاعر! آهسته قدم بردار، انسانی خوابیده است!
دندانهایم لبهایم را زخم و خونین کرد فراق فرزند از هر دردی سخت تر است در گوری بچه کوچکی دیدم دور از مادرش گریان خوابیده است
گول بدمرامی این دنیا را نخور دنیا سلیمانها را به کام کشیده است گدا به جایگاه شاه طعنه می زند بالاتر از آقا، چوپان خوابیده است
آنجا هیتلر نمی تواند جنایت کند دوست را یارای خیانت به دوست نیست نداری هیچکس را خجل نمی کند درون خاک همه یکسان خوابیده اند
جسمها در زیر خاک از بین رفته است آمدن و رفتنم بهر چه بوده است؟ یکی را دیدم که سه وجب کفن نیافته و در گوشه تاریکی عریان خوابیده است
آنجا نه جلاد است و نه چوبه دار خواهر برادرش را نمی شناسد یار به یارش گوشه چشمی هم نگاه نمی کند آهویی به ادا و عشوه خوابیده است
آنجا پاییز و بهار را نمی شود فهمید دزد و قاضی کنار هم دفن شده اند «آیریلماز» را زیر خاک دیدم که بر این رفت و آمدش حیران خوابیده است
|
شعر از: آیریلماز
برچسبها:
شعر,
ترکی,
آذربایجانی,
فارسی
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 21:40  توسط محرم منصوری زاده
|
از در كه وارد شدم تنها يكبار سرش را بالا آورد و نگاهم كرد. سپس زنگ زد به مسوولي كه بايد پيشش مي رفتم. هماهنگي هاي لازم را انجام داد و بدون اينكه نگاهي به من بكند؛ گفت : بفرماييد از سمت راست تشريف ببريد!مسوول محترم در اتاق جلسات با تعداد زيادي مدعو مثل من نشسته بود و دو به دو و گاهي هم سه تايي باهم گفتگو مي كردند جالب بود هيچكس تو صورت طرف مقابل نگاه نمي كرد. فقط سرهاي خود در هوا اين سو و آن سو مي چرخاندند و جملاتي رد و بدل مي كردند و گاهي تبسمي بر لبشان نقش مي بست. جلسه كه شروع شد؛ يكي رشته صحبت را به دست گرفت. ديدم بغل دستيم دارد مستقيم بهش نگاه مي كند. يك دفعه داد زد: اين درست نيست؛ منصفانه نيست! به رييس گزارش خواهم كرد! قدري جو جلسه به هم ريخت. بقيه آن دو را به آرامش دعوت كردند و مسوول جلسه مستقيم زل زد به چشم شخص معترض و گفت : آرام باش! بعدا حرف مي زنيم! همينجا نتيجه گرفتم وقتي صحبت مي كنم نبايد در چشم و صورت طرف مقابل خيره شوم؛ اينكار دوستانه نيست و فقط زماني استفاده مي شود كه قصد دعوا داشته باشيم!
جلسه تمام شد و همه راه خودشان را گرفتند و رفتند. من هم آمدم خيابان كه تا در پاساژهاي آن اطراف گشتي بزنم. به مغازه اي رفتم كه مي گفت نماينده سامسونگ است. قيمت چند تا جنس را پرسيدم و درباره بعضي از انواع تبلتها و اتصالات آنها هم سوالات فني كردم. آقاي پشت ميز فقط هنگامي كه جواب سلام مرا داد؛ رويش به طرف من بود. بقيه اوقات يا به مشتري هاي ديگر نگاه مي كرد و يا بيرون از مغازه رفت و آمد آدمها و تاكسي ها را برانداز مي كرد. مثل اين نرم افزار آيفون كه عكس 360 درجه مي گيرد؛ به همه جا نگاه مي كرد اما انصافا با حوصله جواب داد و خيلي كمكم كرد. خداحافظي كردم و به مغازه اي ديگر در همان رديف رفتم فروشنده زل زد توي چشمهاي من و قيمت يك تبلت را حداقل صدهزار تومان گرانتر از مغازه قبلي گفت! ديگر باورم شد كه نگاه مستقيم دوستانه نيست!
از پاساژ كه بيرون آمدم به جلسه ديگري رفتم. تلفني هماهنگ شده بود. قرار بود همراه با دوستم با مديرعامل يك شركت پژوهشي صحبت و زمينه هاي همكاري را بررسي كنيم. شخصي كه منتظر ما بود، دوست قديمي دوستم بود. وارد اتاقش كه شديم؛ پس از ديده بوسي با دوستم رفت پشت مك بوك ايرش و تا پايان صحبتمان كله اش توي همان مانيتور بود. فقط گاهي سرش را بالا مي آورد و به ما نگاهي مي كرد. احتمالا مي خواست كه مطمئن شود كه همانجا هستيم! خلاصه در همين حالي كه دستش به ماوس و چشمش به مانيتور بود كلي به ما اطلاعات داد. از انواع پروژه ها بگير تا تغيير و تحولات حال و آينده صنعت آي تي در كشور و احتمالاتي كه در اين زمينه بود. بالاخره زمان جلسه ما با مدير رسيد و رفتيم دفترش.
مدير عامل شخصي بود كه جثه اش از همه ما بزرگتر بود. هنگام سلام و احوالپرسي نگاه مختصري به صورت حاضرين نمود و بلافاصله رفت سراغ يادداشتهايش. گاهي به مدت خيلي كوتاه سرش را بالا مي آورد و يك زاويه نيم صفحه مي چرخاند و همه افراد حاضر در طرف ديگر ميز را مورد عنايت قرار مي داد. خيلي خوب، متين و دقيق صحبت كرد. قول الكي نداد و طرح هايي هم كه براي همكاري پيشنهاد كرد معقول، عملي و مناسب شرايط اين روزها بود. تا دوستم شروع كرد كمي بيشتر توضيح دهد و قولهاي محكمتري بگيرد؛ مديرعامل زل زد توي چشمهايش! فهميدم كه رفتارش دوستانه نيست. براي خداحافظي پيش دستي كردم . نيم خيز شدم كه پا شوم. برق نگاه مديرعامل به من فهماند كه از اين كارم خوشحال شده است! خداحافظي كرديم و رفتيم.
آن روز كلي مطلب تازه ياد گرفتم. مطالب علمي و فني درباره لپ تاپ ها و تبلت ها و همچنين اينكه نگاه مستقيم دوستانه نيست !
برچسبها:
نگاه,
تجربه,
روانشناسي,
كامپيوتر
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:48  توسط محرم منصوری زاده
|
سرماخوردگي بيماري عجيبي است. آدم را از كار مي اندازد. اما هميشه اميد به بهبودي هست و مي دانيم كه به هر حال سمفوني سرفه و عطسه چند روز ديگر تمام خواهد شد. همين باعث مي شود كه چشم و گوش و فكر ما آزاد باشد. اين چند روز كه مجبور به استراحت در منزل شدم، اغلب اوقات يا تلويزيون تماشا مي كردم يا پاي اينترنت بودم.
شبكه «تماشا» و قبل از آن شبكه «پويا» مهمترين هداياي صدا و سيما به خانواده ها هستند. ديدن باب اسفنجي و اوشين و ... واقعا زماني براي فكر كردن به مشكلات باقي نمي گذارد و انصافا اعصاب آرامتري براي آدم مي ماند. البته كم كم حجم زياد آگهي بازرگاني آنها را هم خراب مي كند.
زماني كه بنده به همراه خانواده داشتيم شبكه تماشا هنرنمايي جومونگ را مي ديديم؛ آقاي رييس جمهور بدون هماهنگي با بنده آمده شبكه يك و گزارش صد روزه داده! آقاي روحاني! واقعا اين بود آن قولهايي كه در زمان انتخابات دادي ؟ درسته كه بنده به رقيب شما راي دادم ولي شما رييس جمهور همه هستيد اقلا يك پيامكي، خبري، چيزي .... كه آقا بزنينان كانال يك كه مياييمان*!
خب، بنده كه موفق نشدم برنامه ايشان را ببينم ولي از گزارش سايت هاي تابناك و الف فهميدم كه كل گزارش ايشان در دو جمله زير خلاصه مي شود: 1: دولت قبلي همه چيز را خراب كرد و رفت ! 2: ما در همين مدت خيلي كار كرديم؛ مثلا در صد روز اخير كفاشيان با نمكتر از قبل مي خندد!
در سوي ديگر واكنش سايت هاي خبري وابسته به گروههاي سياسي فعال كشور به اين صحبتها جالبتر است. زماني كه دكتر احمدي نژاد در آغاز دولت خود با صداي بلند خواستار محاكمه رييس جمهور قبلي شد؛ اين سايت ها به صحبتهاي ايشان پر و بال دادند و از قوه قضاييه مصرانه خواستند سريعا به اين صحبت رييس جمهور جامه عمل بپوشاند! حالا همينها تندترين انتقادها را نثار سياه نمايي هاي روحاني مي كنند! همانهايي كه دكتر احمدي نژاد را قهرمان ميدان مصاحبه با مرتضي حيدري مي دانستند حالا جلسه روحاني با سه مجري را مصاحبه فرمايشي و يك طرفه مي خوانند!
لابلاي خبرها البته به مصيبت هواي آلوده كه بر هموطنان اهوازي و تهراني نازل شده هم اشارات مختصري شده و مي گويند كه اين هموطنان به شدت در معرض انواع بيماريهاي كوتاه مدت و بلند مدت هستند. البته از بنده كاري جز دعا ساخته نيست ... من همين الان خيلي فكر كردم و ديدم كه ساخته است! اطلاع رساني مي كنم: هواي همدان پاك و آفتابي است. باد نسبتا سردي هم مي وزد. به نظر بنده مي ارزد كه دو سه روز از تهران و اهواز دور شويد و بياييد همدان و در اين هوا قدري نفس تازه كنيد. دواي درد نيست ولي مسكّن كوتاهي مدتي مي تواند باشد.
* واژگاني از گويش همداني
برچسبها:
طنز,
صدا و سيما,
طبيعي,
آب و هوا
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط محرم منصوری زاده
|
به مناسبت ماه محرم پنجاه حدیث از سید الشهدا امام حسین (ع) را مرور می کنیم:
حدیث (1) امام حسین علیه السلام فرمودند:
لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب.
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.
(تحف العقول ، ص 251)
حدیث (2) امام حسین علیه السلام فرمودند:
أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة.
هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود.
(محجه البیصاء ج 4،ص 228)
حدیث (3) امام حسین علیه السلام فرمودند:
لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق.رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.
(تاریخ طبرى،ص 1،ص 239)
حدیث (4) امام حسین علیه السلام فرمودند:
إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ.
بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است.
(فرهنگ سخنان امام حسین ص/ 476)
حدیث (5) امام حسین علیه السلام فرمودند:
لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا.
کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت.
(مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69)
مجموعه کامل 50 حدیث
برچسبها:
امام حسین,
ع,
محرم,
عاشورا
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:49  توسط محرم منصوری زاده
|
هر وقت ميرم تو جاده، هر پليسي مرا مي بيند، اشاره مي كند كه بايستم. سپس نزديك مي شود و به آرامي احوالم و مبدا و مقصد و اوضاع مسير را مي پرسد و مداركم را چك مي كند و نهايتا سفر خوشي را برايم آرزو و خداحافظي مي كند!
برچسبها:
پليس,
طرح تكريم ارباب رجوع,
جاده,
مسافرت
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:31  توسط محرم منصوری زاده
|
سلام بلندي كرد و سوار ماشين شد. سرش را برنگرداند اما طوري كه رديف عقب بشنوند از اينكه مزاحم شده، عذر خواهي كرد و راه افتاديم. قيافش و لحن صدايش خيلي شبيه پيرمردهاي روستاي خودمان بود كه در ايام كودكي بارها در مسير مدرسه و روستا همسفر مي شديم و از صحبتهايشان لذت مي برديم.
از وضعيت بارندگي و كشاورزي امسال پرسيدم. شكري كرد و گفت كه مثل همه سالهاست . البته خيلي عالي نبوده اما او سالهاي بسيار بدتري را هم تجربه كرده است. از اوضاع و احوالش كه پرسيدم آهي كشيد و شكري كرد و هيچ نگفت. ته نگاه پيرمرد غمي سنگيني مي كرد. بعد از مدتي خودش شروع به صحبت كرد: « حاج خانم بالاي پشت بام رفته بود. حواسش پرت شد و افتاد زمين. چند جاي بدنش شكست و بينايي اش را هم از دست داد. مي داني شكستگي هايش را درمان كرديم ولي پزشكان گفتند چشمش آسيب جدي ديده و درست شدني نيست. پيرزن هفتاد ساله براش خيلي سخته." پرسيدم همسرش را براي مداوا كجاها برده، گفت: همه بيمارستان هاي زنجان رفتيم و هر دكتري كه مي شناختيم سري زديم. گفتم بيمارستان لبافي تهران مخصوص چشم پزشكي است گفت: يعني اميدي هست؟ گفتم: اميد همه ما به خداست. گفت حتما آنجا هم مي برمش. وام مي گيرم و مي برمش.
زرين شهر كه رسيديم؛ گفت: همينجا زرين آباد پياده مي شوم. از اينكه بيمارستان اميد بخشي را بهش معرفي كرده بودم؛ تشكر كرد و رفت. من با خودم فكر مي كردم يعني يك پزشكي در زنجان نبوده كه بيمارستان لبافي را بشناسد؟ مطمئن بودم كه اگر شدني بود؛ بهش مي گفتند ولي باز خودم را راضي مي كردم: اميد همه ما به خداست.
برچسبها:
خاطره,
زنجان,
زرين شهر,
زرين آباد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:28  توسط محرم منصوری زاده
|
دوستی تعریف می کرد که «سالی در دهه هفتاد شمسی والدین محترم قول دادند که تعطیلات عید را به لوس آنجلس می رویم. آذر ماه که شد؛ گفتند
آمریکا برویم برای چی؟ همین دوبی مثل آمریکاست؛ هزینه اش هم کمتر است.
بهمن ماه تصمیم بر این شد که عید را به کیش خودمان برویم. اسفند ماه به خاطر شلوغی
کیش تصمیم گرفتیم که به شابدوالعظیم برویم. عید که شد؛ همین هم
یادشان رفت!". حالا این شده حکایت من و پیامک های تبلیغاتی.
حقوق کارمندان دولت معمولا از بیست و چهارم ماه به بعد پرداخت می شود. شرکت های مختلف مسافرتی و بازرگانی هم
درست از همین زمان برای خالی کردن حساب این کارمندان فعال می شوند. تبلیغ
تلفنی و پیامکی یکی از آن فعالیت هاست. این پیامک ها روند جالبی دارند. دقت بفرمایید:
بیست
و چهارم : پیامک های «تور 5 روزه خارجی فقط دو سه میلیون
تومان » گوشی موبایلم را به صدا در می آورند. مقصد همه جاست؛ آنتالیا، قبرس، گرجستان، و برخی جاها که برای اولین بار اسمشان را می بینم!
بیست و پنچم: پیامک «تور دو
روزه کیش» می رسد. گاهی هم جاهای دیگر مثل کاشان و سرعین اردبیل و...
بیست و ششم: اطلاعیه فروش فوق العاده پوشاک و لوازم
خانگی همراه با تور رایگان شابدالعظیم!
بیست و هفتم: برنامه شاد و مفرح عمو پورنگ یا عمو حمید یا خاله شادونه یا یکی دیگر در همین مایه ها!
بیست و هشتم: خانم مودبی از ایرانسل تماس می گیرد و خبر می دهد که سیم کارتی با شماره ویژه ای برای من دارد و آن را بیست هزار تومان به من می فروشد!
بیست و نهم: از شرکت بیمه پیامک می رسد که بیمه ماشین تمام شده و باید هرچه زودتر اقدام کنم. تاکید می کند که جمعه بیمه ندارم و نباید ماشین را بیرون ببرم!
سی ام: آقای مامور بیمه هر هشت ساعت یکبار زنگ می زند و یادآوری می کند.
سی و یکم: همه می فهمند که سرکارند و از ما آبی گرم نمی شود! دیگر پیامکی نمی رسد. تماسی هم نمی گیرند. همه فراموشم می کنند تا بیست و چهارم ماه بعد!
برچسبها:
طنز,
پیامک,
حقوق,
کارمند
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:44  توسط محرم منصوری زاده
|
دنبال مطلبي درباره تحليل نتايج جستجوي گوگل مي گشتم كه متوجه شدم خود گوگل سرويس جالبي در اين زمينه دارد. google trends سرويسي است كه جستجويهاي انجام شده در بازه هاي زماني معين و مبدا آنها را تجزيه و تحليل كرده و در قالب نقشه و نمودار نشان مي دهد. هويجوري علاقمند شدم كه بدانم برنامه هسته اي ايران براي چه كساني مهم است. نقشه تحليلي گوگل براي عبارت iran nuclear program اين مطلب را با گرافيك زير به خوبي نشان مي دهد. مي توان ديد كه عملا برنامه اي هسته اي ما فقط براي ساكنان آمريكاي شمالي مهم است!

نكته ديگر اينكه جستجوي عبارات مشابه مانند iranian nuclear program و iranian nuclear threat هم نتايج مشابهي دارد. نتيجه اخلاقي اين مطلب اين است آقاي ظريف بايد بداند كه با چه كساني سر برنامه هسته اي ايران گفتگو كند!
برچسبها:
گوگل,
جستجوي گوگل,
برنامه هسته اي ايران,
روند جستجو
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:43  توسط محرم منصوری زاده
|
نمايندگان به دلايل زير نبايد به وزراي پيشنهادي راي اعتماد بدهند:ﻭﺯﯾﺮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ : ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺷﺘﻪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﺭﺷﺎﺩ : ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻣﯽﮐﺮﺩﻩ!
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ : ﺍﺯ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ : ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻣﻮﺭ ﺧﺎﺭﺟﻪ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺭﻓﺘﻪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺩﻓﺎﻉ : ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉﺷﺨﺼﯽ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ.
ﻭﺯير ﺩﺍﺩگستری :مي خواسته ﺑﻪ داد ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ برسه.
ﻭﺯﯾﺮ ﺭﺍﻩ : ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺶ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺻﻨﻌﺖ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺻﻨﻌﺖ ﺩﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﮐﺎﺭ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﻫﻤﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻭﺯﯾﺮ ﮐﺸﻮﺭ : ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ: ﺑﺎ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺳﺮ ﯾﮏ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ: ﻣﺜﻞ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
ﻭﺯﯾﺮ ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ: ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺗﯿﻢ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪﯼ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﻭﺯﯾﺮ ﻋﻠﻮﻡ:دﺭ ﮐﻼﺱ ﻋﻠﻮﻡ دوره راهنمايي بغل دﺳت ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ مي نشسته.
ﻭﺯﯾﺮ ﻧﻔﺖ : ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺭ ﭘﻤﭗﺑﻨﺰﯾﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺳﻮﺧﺖﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺘﻨﻪﮔﺮﺍﻥ ﺩﺍﺩﻩ.
منبع: استاتوس يك دوست در رخنامه (فيصبوگ).
برچسبها:
دولت,
وزير,
طنز,
مجلس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:29  توسط محرم منصوری زاده
|
تازه مهندس برق شده بودم و رعايت اصول و قواعد فني و ايمني برق را از واجبات مي دانستم. روزي كه لازم شد براي منزل اتو بخرم؛ كلي بررسي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اتوي من بايد حتما سيم اتصال زمين داشته باشد. براي همين به نزديكترين مغازه الكتريكي سر زدم و يك «اتو با سيم اتصال زمين» خواستم. نداشت! چند تاي ديگر هم سر زدم و آنها هم نداشتند. تهران را زير و رو كردم و نهايتا در توپخانه در بين رديف هاي مختلف اجناس يك مغازه نسبتا شلوغ اتويي ديدم كه روي جعبه آن مشخصاتش نوشته بود. اتصال زمين هم داشت. با ذوق فراوان خريدمش. فروشنده جعبه اتو را بازكرد تا تست كند و تحويل دهد. همان اول سيم چين را برداشت و سيم اتصال زمين را بريد! و گفت: پسرم اين سيم در ايران به درد نمي خورد و تازه سبب دردسر هم مي شود! تازه به خاطر همين چيز بي فايده، اين اتو گرانتر هم هست!.
چند سال پيش استاد بزرگواري اين خاطره را به مناسب متفاوتي سر كلاس تعريف كرد. احساس مي كنم سيم اتصال زمين حالا حالاها در ايران كاربردي ندارد. مردم با كلي وسواس و بررسي و تحليل و اميد و آرزو يك شخصي را براي رياست جمهوري برگزيدند كه قدري متفاوت باشد. اما مثل اينكه فروشنده دست بردار نيست و مي خواهد سيم اتصال زمين آن را قطع كند. براي اينكار اول به خود رييس جمهور منتخب گفته كه فلاني و فلاني و ... را انتخاب نكن. احتمالا طرف مثل اين مهندس كمي حساسيت به خرج داده و قبول نكرده و حالا قرار است مجلس اين سيم را قطع كند زيرا به ادعاي فروشنده، اين آقاي منتخب دچار رودربايستي شده و تعدادي را ناخواسته در ليست كابينه آورده است!
راستش احساس مي كنم بنده در انتخابات به درستي به گاز انبر راي دادم. به هر حال هر چه كه باشد؛ اسمش روي خودش هست و از قبل هم معلوم است چه كار قرار است بكند. به نظر من اين ضد حال بدي است كه كسي مهمترين شعارش تدبير و اميد باشيد با همين شعار راي جمع كند اما هنگام كار كه رسيد همان ابتدا سيم تدبيرش قيچي شود و به گاز انبر تبديل گردد:
برچسبها:
رياست جمهوري,
انتخابات,
گاز انبر,
تدبير و اميد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 2:58  توسط محرم منصوری زاده
|
اول: تنها افطاري را كه تا نيمه رمضان دعوت بودم از دست دادم. عصر بدموقع خوابم برد و تا افطار خواب بودم. اكنون اين مهمترين بحران خاورميانه از نظر بنده است*.دوم: بيش از 3500 استاد از دانشگاه هاي مختلف كشور به حسن كليدساز نامه نوشته اند و تهديد كرده اند كه درصورتي كه وزير علوم بوي فتنه بدهد؛ در داخل و خارج دانشگاه اغتشاش مي كنند. تاكنون ثابت شده كه دو نفر از اساتيد امضا كننده قبل از انتخابات مرحوم شده اند؛ اين يعني امضا از ديار باقي! و چندتايي هم امضاي خود را پس گرفته اند و دارند مي گيرند. نكته ديگر اين كه آقا بي خيال انتخابات و حماسه و اميد به تغيير و رييس جمهور منتخب، وزير بايد كسي باشد كه ما مي پسنديم! و متاسفانه اين نداي اغتشاش از حلقوم فرهيخته ترين اقشار جامعه خارج مي شود!
سوم: اخوان المسلمين با محمد مرسي به قدرت رسيد و داشتند به همديگر مرسي و آفرين و خسته نباشيد مي گفتند كه اين ممد آقا جوگير شد و يكي يكي سران مملكت را انداخت زندان. تا جايي كه آنهايي كه زندان بودند، قدرتشان بيشتر از آدمهاي بيرون زندان شد و آمدند بيرون و خود مرسي را زنداني كردند. حالا در همان ميدان التحرير طرفداران مرسي با حكومت كودتا مي جنگند و صدتا صدتا كشته مي دهند. ظريفي مي گفت اخوان المسلمين با بيداري اسلامي سركار آمدند و حالا همه مردم مصر دچار بدخوابي اسلامي شده اند!
چهارم: آي آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد؛ حال همه ما خوب است، اما شما باور نكنيد!
پنجم: اين ابيات مناسبتي را دوست خوبم قاسم فرستاده است. لذت مي بريم ...
روزه دارم من و افطارم از ان لعل لبست / اری افطار رطب در رمضان مستحبست
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه / بخورد روزه خود را بگمانش که شبست
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد / این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه لب را که به بالا بنهاد / نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است
شحنه اندر عقبست و من از ان میترسم / که لب لعل تو الوده به ماء العنب است
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ / که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
منعم از عشق کند زاهد و اگه نبود / شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
گفتمش ای بت من بوسه بده جان بستان / گفت رو که این سخن تو نه شرط ادب است
زاهد از بهر خدا منعم از عشق مکن / هر کسی منع من از عشق کند زن جلب است
عشق انست که از روی حقیقت باشد / هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد / سودن چهره به خاک سر کویش ادب است
*برداشت آزاد از« تو رفته اي و بحران نوشيدن چاي بي تو در اين خانه مهمترين بحران خاورميانه است و اين احمق ها هنوز سر نفت مي جنگند»
برچسبها:
طنز,
رمضان,
خواب,
افطاري
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:35  توسط محرم منصوری زاده
|
روي پله سنگي خانه نشسته بود كه كارت عروسي را بهش دادم؛ «الله مبارك ائله سين» بلندي گفت. سپس بلند بلند نام داماد و عروس را خواند و تبسمي كرد و گفت: كار دنيا را مي بيني؛ ما داريم با هم فاميل مي شويم! پس از مكثي كوتاه ادامه داد: مي داني، پدر اين عروس خانم روزي كتك مفصلي از دست بنده نوش جان كرده است! با علاقه درباره جزئيات ماجرا پرسيدم و پدرم برگ ديگري از خاطرات خود را اينگونه ورق زد:
"سالهاي جنگ جهاني دوم بود. گاهي درختان و بوته هاي جنگل همين دور و بر را مي كنديم و به شهر مي برديم و مي فروختيم. همين تپه روبرو را كه مي بيني؛ روزگاري آنچنان پر از درختان آلوچه و زالزاك بود كه پيدا كردن راه از بين آنها واقعا مشكل بود يادگار آن جنگل پر پشت تنها همان تك بوته زمينگير است! آن روزها هيزم فروشي رونق زيادي يافت و اهالي گرمي براي تامين سوخت منازل به همين جنگل مي آمدند. روزي ديدم اين آقا پشته بزرگي از هيزمي را كه من جمع كرده بودم؛ برداشته و مي برد. سوال و جوابي نكردم و كتكش زدم و هيزم را پس گرفتم. رفتم شهر و بار هيزم را به يك قرص نان جو به پير زن نانوايي فروختم. از ترس هجوم گرسنه ها، نان را زير لباسم قايم كردم و به سمت آبادي راه افتادم. با ترس و لرز و يواشكي يك تكه از نان را از زير لباس مي كندم و مي خوردم..."
سالها بعد وقتي گذرم به مرز ايران و شوروي افتاد و ديدم آن سوي مرز جنگلي است كه وصف آن را از پدر شنيده ام. از معلم جغرافياي دوره دبيرستان درباره اين تفاوت ها پرسيدم. ايشان هم به تخريب جنگل توسط انسان ها اشاره كرد اما دليل اصلي اين تفاوت ها را شمالي و جنوبي بودن دامنه ها دانست كه يكي به سمت درياي خزر است و بارندگي كافي دارد و ديگر به سمت كوهستان است و از بارش زياد بي بهره است.

دو سوي رودخانه مرزي بالهاري
روي عكس كليك كنيد و آن را با اندازه اصلي ببينيد
ايام عيد امسال هم سفري به مرز ايران و آذربايجان در منطقه موران گرمي داشتم. اين دفعه ديدم كه توضيحات و استدلالهاي معلم عزيز جغرافيا درباره -حداقل - اين منطقه نمي تواند درست باشد. زيرا اينجا دو سوي يك دره - و نه يك كوه - كه بارندگي كاملا شبيه به هم دارند؛ با هم متفاوت هستند! در سمت ايران جنگل كاملا از بين رفته و تبديل به مرتع و مزرعه شده است. چوپانهاي ما گله ها را تا لب بالهاري مي برند. در سمت ديگر هم البته زندگي جريان دارد. دو سه روستاي كم جمعيت با نماي سفيد خانه ها ديده مي شوند. آنها البته علاقمند و شايد هم مجاز به نابودي جنگلشان نيستند.
برچسبها:
مرز,
ايران,
آذربايجان,
بالهاري
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 8:36  توسط محرم منصوری زاده
|
آخرين سرويس همدان هم كه ساعت 12 شب از ترمينال آرژانتين حركت مي كرد، جا نداشت. راهي ترمينال آزادي شديم مي دانستم كه اتوبوس هاي آنها هم ديگر جا ندارند. طبيعي هم هست. هواي آلوده تهران و سه روز تعطيلي همه را براي يك تنفس دو-سه روزه وسوسه مي كند. گفتم تا دير نشده سراغ سواري ها برويم و رفتيم.
عجيب بود تعداد زيادي سواري خالي منتظر مسافر همدان بودند. بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. كرايه صندلي جلو 25 تومن و صندلي عقب 20 تومن بود. به همدان كه رسيديم خواهش كردم راننده ما را تا دم منزل برساند. او هم با خوشحالي پذيرفت. وقتي كرايه را حساب كرديم، دوستم گفت دو تومن هم كرايه چراغ قرمز تا اينجا را حساب كن و راننده با صداي كشدار گفت: آقاي دوووكككككتوووووووررررر من براي اينكه شما زياد معطل نشيد، از اون دو نفر ديگر 5 تومن كمتر گرفتم و بنابراين آن را از شما مي گيرم. تو رو خدا اجازه بديد كرايه من كم نشه! سه تومن از ما بيشتر گرفت و با دهن پر يك «دكتر» نثار مان كرد و رفت. حساب كردم اگر روزي به طور متوسط دوبار به تهران برود و برگردد، 320 هزار تومان كاسب است و اين يعني كم كمش ماهي 6 ميليون تومن؛ نه تو بگو 5 ميليون.
حقوق ماهيانه من كمتر از يك سوم يك ماه كاسبي او است. كار او سخت تر است يا من ؟ نمي دانم؛ از من بپرسند مي گويم كار من سخت تر است. شايد هم كار او سخت تر باشد. البته صحبت من سر واژه «دكتر» است. به قول ضرب المثل معروف ايچيميز اوزوموزو يانديرير، چؤلوموز اوزگه لري! - درونمان خودمان را مي سوزاند و بيرونمان ديگران را. عجب واژه اي است اين دكتر! دوگانه سوز است.
برچسبها:
زندگي,
تهران,
دانشگاه,
درس
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 22:38  توسط محرم منصوری زاده
|
«دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است. و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که چه میخواهی بقال منم. گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.»
به لطف نسخه اندرويدي گنجور، مطالعه سفرنامه ناصر خسرو را شروع كرده ام. از ويژگي هاي جالب اين كتاب دقت نگارنده در بيان خواص جغرافيايي مناطق و گزارش فاصله ها و طول ابعاد اماكن است. همچنين به لحاظ مردم شناسي هم اطلاعات بسيار جالبي درباره ساكنين هر شهر و روستاي سر راه مي دهد. حكايت بالا بخشي از اين سفرنامه و مربوط به عبور ناصرخسرو از دهاتي در نزديك قزوين است. اين حكايت خيلي شبيه تجربه هاي چندباره من در مراجعه به رستورانهاي بين راهي است كه منويي با 100 نوع غذا مي آورند ولي يادآور مي شوند كه هيچ يك را ندارند ! تنها مي توانند نيمرو آماده كنند! اينجور مواقع حس مي كنم كه يك نقطه با نام "سركار گذاشتن مشتري"يا "بقال خرزويل" روي محور خلق و خوي آدمي وجود دارد و خطي به موازات محور زمان از اين نقطه عبور مي كند.
برچسبها:
گنجور,
سفرنامه
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 0:5  توسط محرم منصوری زاده
|
نشاني مدرسه دستم بود. خيابان اصلي را هم مي شناختم. اما خيابان فرعي را پيدا نكردم. اين خيابان هاي شهر همدان مثل شاخه هاي درخت بيد به هم متصل مي شوند گاهي هم دو يا سه شاخه يك نام دارند! آن وقت براي پيدا كردن شاخه اصلي بايد جستجوي ترتيبي با مرتبه پيچيدگي خطي انجام دهيد! راستش حوصله جستجو نداشتم. به تابع درهم سازي متوسل شده و سراغ مدرسه را از شاطر آقاي سنگكي تر و تميزي كه وسط كوچه خودنمايي مي كرد، گرفتم. شاگرد شاطر يكي از برگه هاي تبليغاتي مدرسه را دستم داد و گفت : تو يكي از همين كوچه هاست، من هم درست نمي دانم، بگردي، پيدا مي كني.
سمت ماشين مي رفتم كه پسركي 5-6 ساله از سنگكي بيرون آمد و پرسيد : مثل اينكه دنبال جايي مي گرديد آقا! گفتم بله پسرم ، دنبال اين مدرسه مي گردم و اسم مدرسه را گفتم. گفت: مي شناسمش. نزديك خونه ماست. بذار سوييچ را به مامان بدهم و همراه شما بيام و راهنمايي تان كنم. سوييچ را مامانش داد و بهش گفت: من همراه اين آقا سوار ميشم و ميرم تا مدرسه را بهش نشان بدم! تا آمدم بگويم كه همين كه مسيرش را نشان دهيد، كافي است ديدم مادرش سرش داد زد: سوار ماشين بشي باهاش بري !؟ مادر بيچاره حق داشت. بچه من بود حسابي ادبش مي كردم! بچه نبايد سوار ماشين غريبه ها شود!
مادر پسرك گفت: ما از كنار همون مدرسه رد مي شيم. مي تونيد دنبال ماشين ما بياييد. راه افتاديم. نزديك مدرسه توقف كرد و بوق ماشين را به صدا درآورد و با دست به مدرسه اشاره كرد و رفت. تا چند دقيقه پيش دنبال مدرسه اي بودم كه راه و رسم درست زندگي كردن را به بچه ها ياد مي دهد اما حالا آرزو مي كردم دنيا شكل ديگري بود كه در آن براي زندگي كردن لازم نبود معصوميت كودكانمان را سركوب كنيم. دنبال مدرسه اي مي گشتم كه به آدم بزرگ ها ياد دهد كودكان پاك و درستكار آفريده شده اند. لازم نيست چيزي به آنها ياد بدهيد، فقط آموخته هاي فطريشان را ازشان نگيريد. به همه آنهايي كه به قرص ناني گوهري از طفل مي ربايند ياد بدهد كه اينكار دنيا را زشتتر و زندگي را سخت تر مي سازد.
برچسبها:
مدرسه,
كودك,
معصوميت
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 2:38  توسط محرم منصوری زاده
|
دوستي پرسيد: فرض كن وسط يك بيابان برهوت هستي و تنها يك ليوان آب همراه خود داري، با آن چه مي كني!؟ فكر نكردم و سريع گفتم: مي خورمش! پرسيد براي چي؟ گفتم براي رفع تشنگي. پرسيدم خودت چيكار مي كني !؟ گفت باهاش گل درست مي كنم و مي مالم به سرم! ياد يك پيامك قديمي با مضمون مشابه افتادم: اگر در برابر كوهي مشكلات ريز و درشت قرار گرفتي و هيچ راه چاره اي نداري، دستات را به سوي آسمان دراز كن، بالا، بالا ، تاي جايي كه مي توني، بالاتر وبعد ... محكم بزن توسرت! گفتم كه براي پاسخ به دوستم هيچ فكر نكردم، آسانترين و دم دست ترين پاسخ را دادم ولي بعدش خيلي فكر كردم؛ خيلي! ديدم چنين روزي براي همه وجود دارد. روز مرگ، روز تسليم و بيچارگي آدمهاست. مي شود زندگي را همان بيابان و برهوت ديد و همه داشته ها را يك ليوان آب. مي شود اين يك ليوان آب را سر كشيد و لحظه اي خنك شد و مي شود با آن گل به سر گرفت.
برچسبها:
طنز,
زندگي,
مرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:15  توسط محرم منصوری زاده
|
اخیرا کتاب زندگی نامه استیو جابز مدیر عامل مرحوم اپل را خواندم. در جای جای این کتاب می بینید استیو یا یکی از همکارانش طوری از مسافرت به چین، ژاپن یا کره حرف می زنند که انگاری می خواهند به دو خیابان آن سو تر سری بزنند. مثلا در یک جلسه وقتی از مشکلاتی در کارخانه اپل در چین صحبت می شود، استیو می گوید : یکی باید سری به آنجا بزند و بعد از چند ثانیه مکث رو به یکی از مدیران حاضر می گوید: تو که هنوز اینجا نشسته ای !؟ شخص مذکور بلافاصله از جلسه خارج شده و راهی چین می شود. به همین سادگی!
همیشه با خودم می گفتم که چرا تحریم آمریکا در بین شرکت های بزرگ اینقدر اثر دارد. با مطالعه این کتاب پاسخ را یافتم: شاید دفتر این شرکت در آمریکا ژاپن یا کره باشد، کسب و کار شرکت در همه این کشور ها گسترده است و آنچنان ورودی خروجی این شرکت ها به هم متصل شده است که مثلا اگر آمریکا سونی را تحریم کند، این شرکت بخش بزرگی از بازار مصرف و همچنین سفارش های طراحی و ساخت صنعتی را از دست خواهد داد.
جایی در این کتاب ماجرای دیدار استیو و اوباما ذکر شده است. همان دیداری که صاحبان دیگر غول های آی تی هم بودند. تلویزیون ما هم گزارشی از این دیدار پخش و نتیجه گیری کرد که زوکربرگ کارگزار سیا و مامور دولت آمریکا است؛ زیرا در این جلسه او هم بوده است. به نوشته این کتاب موضوع جلسه بازگرداندن رونق سالهای نه چندان دور به اقتصاد آمریکاست. مهمترین نکته این جلسه به من نظر من خواهشی است که استیو از اوباما دارد: اگر قوانین دست و پاگیر تجاری و مالیاتی را تعدیل کنی ما می توانیم کارخانه خودمان را از چین به آمریکا منتقل کنیم! در جای دیگر پیشنهاد می کند که به مهندسان آی تی که در آمریکا مدرک می گیرند اقامت آمریکا اعطا شود!
چین از دید یک شرکت آمریکایی مانند مایکروسافت و اپل جایی برای سرمایه گذاری کم هزینه و پربازده است. شاید بدانید که شیشه های مغازه های اپل در چین تولید می شود. همین نزدیکی های چین کره جنوبی مهمترین پایگاه ساخت ابزارهای الکترونیکی با برند شرکت های آمریکایی است. کارخانه سونی در ژاپن قرار دارد اما بیشتر قطعاتی که تولید می کند در محصولاتی که آمریکایی ها طراحی می کنند، کاربرد دارد.
اینجا در ایران اصطلاح چینی معادل بدکیفیت ترین جنس هاست. چین جایی است که مردمانش صبح تا غروب پلاستیک هایی را سر هم می کنند و در قالب عروسک و ساعت و ماشین و کامپیوتر و ... به ما می فروشند. ما هم دو سه روزه می اندزایمشان سطل زباله. این همه چین نیست. این فقط چین ماست.
برچسبها:
چين,
ايران,
آمريكا,
جابز
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:19  توسط محرم منصوری زاده
|
اينجا دشتي زيبا در استان همدان بين سه شهر ملاير، تويسركان و نهاوند است. استان همدان منطقه كوهي -دشتي است كه انگاري يكي با دست بين دشتهاي كوچك حصاري از كوه و تپه كشيده است. در مقايسه با منطقه خودمان - آذربايجان، اردبيل - مي توان گفت كه كوه ها و تپه ها ارتفاع كمتري دارند و دشت هاي همدان خيلي كوچكتر هستند. ناحيه هموار اردبيل از دو بخش دشت وسيع اردبيل و جلگه پهناور مغان تشكيل يافته است اما اينجا در همدان به ازاي هر شهر يك دشت كوچكي مي توان ديد! براي ديدن تصوير بزرگتر روي آن كليك كنيد.
منظره اي از اين دشت از بالاي بلندترين تپه
تپه هاي اين منطقه عموما شيب ملايم و ارتفاع كمي دارند
قدرنشناسي انسان از طبيعت
در مقابل اين همه زيبايي و نعمتي كه طبيعت به انسان هديه مي كند، پاسخ انسان تلي از زباله هاست. در جاي جاي اين دشت اين منظره نچسب را مي توان ديد.
برچسبها:
همدان,
ملاير,
تويسركان,
سيزده بدر
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:45  توسط محرم منصوری زاده
|
برای فارغ التحصیلی فقط سه واحد کم داشت. درسی اختیاری بهش دادیم و قرار شد پروژه ای انجام دهد. اصرار عجیبی داشت که هر چه زودتر نمره بگیرد. به هر زحمتی بود پروژه را انجام داد. وقتی از اصرار و عجله اش پرسیدم گفت که مدت اقامتش در ایران طولانی شده و برای خدمت سربازی هرچه سریعتر به کشورش برگردد.
دانشجوی سوری بور هر چه بیشتر حرف می زد، تصویر سرنوشتش در ذهن من تیره تر می شد. می گفت بشار فقط دو ماه فرصت داده تا همه جوانانی که خدمت سربازی شان به تاخیر افتاده، خود را به ارتش معرفی کنند و او عجله داشت تا اول مارس خود را به دمشق برساند. همان شب اخبار شبانگاهی سیما اعلام کرد که ارتش سوریه در حومه دمشق با مخالفان درگیر شده است. فردایش وقتی نمره اش را وارد کردم و خداحافظی کرد و رفت، او را برگ گل سرخی دیدم که نسیمی از ساقه جدا کرده و در هوا پرواز داده بود. او به کجا می رفت ؟
برچسبها:
سوريه,
جنگ,
زندگي,
مرگ
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:41  توسط محرم منصوری زاده
|
راديو بي بي سي هر شب ساعت را اينطور اعلام مي كرد: الان نيمه شب است. اما آن شب مخصوص چنين اعلام كرد: الان دقيقا نيمه شب است. زيرا اين تغيير علامتي بود كه به شاه ايران ثابت مي كرد آقاي روزولت مامور آمريكا و انگليس است و او را سر كار نگذاشته است. روزولت چند ساعت پيش به شاه گفته بود كه به دستور چرچيل قرار است امشب راديو ساعت را چنين اعلام كند. شاه البته به روزولت گفته بود كه نياز به اين تشريفات و عجيب وغريب نيست و يك تلفن از سفارت انگليس در تهران هم كفايت مي كند...
نقل به مضمون از كتاب صوتي همه مردان شاه
برچسبها:
بي بي سي,
بيگانه
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 0:8  توسط محرم منصوری زاده
|
عصباني نبود؛ خنده هم بر لب نداشت اصلا عين هيچ يك از روزهاي قبل نبود يادم نيست سلام كرد يا نه . يك راست رفت پشت ميزش نشست و اسم تك تك ما را خواند و به رسم معمول همه الله گفتيم. بغل دستي من نيامده بود و او هم اسمش را نخواند. مي دانست كه نخواهد آمد. با همين چهره گرفته پا شد و مشق همه را به رديف خط زد. رديف جلويي ما يكي بدخط نوشته بود. ناراحت شد و با صدايي كه خشم و افسوس و غصه را با هم داشت؛ گفت بعضي ها مي روند جانشان را در راه وطن هديه مي كنند اما تو حتي حوصله نداري مشقت را درست بنويسي. شخص ديگري نبود كه آه افسوسش را آقاي آگاهي با او در ميان بگذارد. سي تا شاگرد كلاس اول ابتدايي تنها مونس و همدم او بودند و آن روز هم يكي از آنها غايب بود؛ زيرا برادرش در جبهه هاي جنوب شهيد شده بود و قرار بود آن روز جنازه اش را به روستا براي خاكسپاري بياورند. معلم كلاس اول هم اين را مي دانست. پيراهن سياهي پوشيده بود اما چهره گرفته اش بسيار عزادارتر از پيرهنش مي نمود. تشريفات خط زدن مشقها را به تندي انجام داد و همه را به صف كرد و يادمان داد كه در طول مسير استقبال بلند و منظم تكرار كنيم: اين گل پرپر زكجا آمده، از سفر كرب و بلا آمده ... همه اهالي روستا و روستاهاي مجاور آمده بودند و عجيب اين بود كه همه همين شعار را مي گفتند. كلاس دوم و سوم و چهارم ابتدايي هم كه بودم؛ بازهم چند بار اين مراسم اتفاق افتاد و شهيدي ديگر آمد و استقبالي ديگر... جنگ تحميلي پاي ثابت موضوع انشا بود.
زنگ در را كه زدم خانم جواني در را باز كرد و پيش از آنكه نگاهي به من بكند خم شد و دست دخترم را گرفت و باخوشرويي خاصي گفت: خوش آمدي عزيز دلم ... به به چه خانم خوشگلي ...الهي الهي.... و سپس جواب سلام مرا داد و به اتاق مدير راهنماييم كرد. مدير هم خانمي بود مثل خودش. بعد از سلام و احوالپرسي معمول مرا به تك تك كلاس ها و كارگاه هاي مهد كودك برد و وسايل كار بچه ها را يك يك نشانم داد. ميز نقاشي، ميز سفالگري ميز موسيقي و اتاق باله را با طول تفصيل معرفي كرد و آخرش هم گفت شهريه ثابت ما 45 هزار تومن هست البته ممكنه يكي دو تومن اضافه بشه. با وسايل شخصي و بهداشتي و بيمه و تغذيه سالانه، حساب ما 145 هزار تومان شد. بي معطلي پرداختم و اسم دخترم را در كلاس پيش دبستاني نوشتم.
سال 1364 كه من كلاس اول ابتدايي رفتم؛ جنگ حرف و حديث اول آخر هر محفلي بود. به خاطر جنگ كتاب هاي دست دوم مي خوانديم؛ قلك هاي سبزرنگي به شكل تانك به ما داده بودند تا كمك مختصري براي جبهه هاي جنگ جمع آوري كنند. هر صبح براي رزمندگان سر صبحگاه دعا مي خوانديم؛ براي بچه هاي دوم و سوم راهنمايي كلاس فوق برنامه آموزش نظامي گذاشته بودند و مربي از پايگاه بسيج روستا يا سپاه شهر مي آمد. و خلاصه همه در فكر دفع دشمن و مرگ براي زندگي بودند. يادم هست كه معلم ها به نوبت به جبهه اعزام مي شدند و كلاس هاي آنها را معلمهاي ديگر به نوبت مي چرخاندند.
امروز اما مهد كودك ها و مدارس شكل ديگري شدند. نمي دانيد چه كيفي مي كردم وقتي مربي مهد كودك اهميت تفاوت رنگ جعبه مدادرنگي دختران و پسران را توضيح مي داد: جعبه مداد رنگي دختران صورتي و پسرها آبي انتخاب شده است. تحقيقات نشان مي دهند كه دختربچه ها از رنگ صورتي و پسر بچه ها از رنگ آبي ملايم خوششان مي آيد! اوه خدايا از كجا به كجا رسيديم ! امروز كلاس فوق برنامه بچه ها يا فوتبال و اينترنت است يا كلاس هاي تقويتي و براي بچه هاي مهد هم كلاس باله گذاشته اند ! با آنها رقص و آواز دسته جمعي تمرين مي كنند. خيلي مهم است كه براي نقاشي مداد رنگي را درست در دست بگيرد؛ اين را مربي نقاشي با تاكيد مي گفت. در يك كلام حالا همه به فكر زندگي زيباتر، جذابتر و لذت بخشتر هستند. همه باور و قبول كرده اند كه زندگي را بايد آنطور بسازي كه بيشتر خوش بگذرد.
اينجا ايران است. خانه همه ايراني ها و زشتي و زيبايي آن ساختني است؛ درست مثل هنر نقاشي و باله! اينجا جاي زندگي بيش از هفتاد ميليون انسان است؛ انسان هايي كه تنها تعداد كمي از آنها مثل مهد كودك محل ما به فكر زندگي هستند. اي كاش همه آنها؛ چه آنهايي كه با خودخواهي هرچه تمامتر همه امكانات و سرمايه هاي كشور را در تهران حبس كرده اند و چه آنهايي كه در شمال غرب و جنوب شرق كشور هنوز راه زندگي را در مرگ مي جويند؛ مي دانستند كه اينجا جايي براي زندگي است؛ جايي براي زندگي همه ايراني ها و بايد براي بهتر زيستن هنرها آموخت.
برچسبها:
جنگ,
صلح,
وحدت
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:12  توسط محرم منصوری زاده
|
از مطب دندانپزشك زنگ مي زنند و قرار مي گذاريم كه ساعت پنج و نيم آنجا باشيم. دو دل مي شوم كه كتابي را براي مطالعه در اتاق انتظار بردارم يانه. شيطنت هاي بي حد و مرز آيلار منصرفم مي كند و تصميم مي گيرم تمام حواسم به او باشد. وقتي به مطب مي رسيم هنوز دو سه نفري تا نوبت ما مانده است. منشي پزشك اسم ما را هم مي نويسد. پيش بينيم كاملا درست است. آيلار يك جا بند نمي شود. گاهي با صداي بلند شعر مي خواند و گاهي روي صندلي هاي اتاق انتظار بالا و پايين مي پرد. 45 دقيقه خيلي سخت مي گذرد تا نوبت ما برسد. آمپول بي حسي را كه بيخ دندانش تزريق مي كنند. تازه وعده مي كنند كه ساعتي ديگر براي انجام كارهاي اصلي مراجعه كنيم. در اين فرصت تصميم مي گيرم گشتي بزنيم.
بارها حدفاصل امام زاده عبدالله (ع) و تقاطع بهادربيگي و جانبازان را پياده طي كرده ام. چيزي كه جلب نظر كند تا به تماشايش بنشيني وجود ندارد. يك سمت خيابان نرده هاي دانشگاه است و سمت ديگرش يكي دوتا تعميرگاه اتوموبيل، با دو باب نانوايي و يك قصابي. يكي دوتا سوپر ماركت كوچك هم دارد. شايد هم اينها درجاي خود مناظر زيبايي باشند اما براي من ديگر خيلي تكراري شده اند. تنها فروشگاه رفاه است كه قبلا فقط يكبار ديده ام. تصميم مي گيرم كه به داخل فروشگاه بروم و قدمي بزنم. گاهي يادم مي رود كه در منزل چه نيازهايي داريم و حتي سفارش شده ها هم براحتي فراموش مي شوند اما در جاهايي مثل فروشگاه رفاه، با ديدن اجناس تعدادي از آنها يادم مي آيند و مي خرم.
وارد فروشگاه نسبتا خلوت رفاه كه مي شوي، دو چيز را مي شود براحتي ديد: اولي خلوتي نسبي فروشگاه در آن ساعت و خريدهاي خرده معدود حاضران و دومي كاغذهاي تبريك رنگ و وارنگ روز مادر. همه جا از اين كاغذ ها چسبانده اند. روي ويترين لباس زنانه، اسباب بازي هاي چيني و حتي روي كت و شلوارهاي مردانه. اين آخري را واقعا نفهميدم چه ارتباطي به مادر دارد. شايد مثلا پدري پيدا شود و براي بزرگداشت روز مادر براي خودش يك دست كت و شلوار بخرد، شايد! البته اين حدس ها از مثبت نگري بنده است و نيازي به گشتن رابطه منطقي بين اين دو نيست. دقيقا مشابه حس من بعد از ديدن اين كاغذ هاي تبريك. به جاي اينكه ياد مادرم باشم كه سه روز است باهاش صحبت نكرده ام و به همين بهانه هم شده يك سلام احوالپرسي تلفني برگزار كنم، فكرم يك راست مي رود هزار و چهار صد پيش. ياد مادري مي افتم كه تولدش را بهانه كرده ايم براي گراميداشت مادر. اين هم البته از خير و بركت اين موجود نازنين است كه خدا به همه ما ارزاني داشته است.
از همين جا افكار پريشان به ذهنم هجوم مي آورند.- به ويژه اينكه آيلار ديگر بازيگوشي نمي كند و كنار بچه كوچكي نشسته و با شيرين زباني هاي او مي خندد.- مگر فاطمه فقط مادر بود؟ مگر فقط همسر خانه دار شوهرش بود؟ مگر نه اينكه در جريان يك فعاليت حقوقي و سياسي به شهادت رسيد؟ مگر نه اينكه براي چيزي كه حق نمي دانست، پايش را از خانه بيرون نگذاشت و حاضر شد ميان شعله هاي خشم جناح مقابل بسوزد و خاكستر شود؟ آيا فاطمه داراي بينش سياسي بود يا در يك حركت قومي و تعصب خانوادگي به طرفداري از شوهرش فعاليت مي كرد؟ راستي چرا اين زن را الگوي مادرانمان، زنانمان و دخترانمان مي دانيم ولي تا سالها درس خواندن و مدرسه رفتن برايشان مكروه شمرده مي شد؟ مگر نه اينكه سواد و آموختن مقدمه كسب بينش است؟ در ماجراي حرق البيت بعد از اينكه شوهرش را كشان كشان بيرون بردند آيا به او و بچه هايش كاري داشتند و يا بعد از دستگيري علي و خلع سلاح او خانواده اش امان داشتند ؟ منشي دندانپزشك است كه از لابلاي اين افكار پريشان بيرونم مي كشد و نجاتم مي دهد.
بعد از اولين مرحله كه سابيدن پوسيدگي هاي دندانهاست دوباره به اتاق انتظار برمي گرديم. اين دفعه تصميم گرفته ام ذهنم را اسير اين پريشان خيالي ها هم نكنم. خيلي هم جدي هستم. براي همين گوشي موبايلم را برمي دارم و با اينكه كمتر از 20 درصد از توان باتري آن باقيمانده است، ادامه كتاب "بيشعوري" را روي صفحه كوچك آن مي خوانم. خيلي خوشحالم كه هنوز حدود 40 صفحه از كتاب مانده است و من به اين زودي ها فرصتي براي فكر كردن، آن هم از نوع پريشانش را نخواهم داشت
برچسبها:
پريشان
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:24  توسط محرم منصوری زاده
|
اگر الان شما جای من بودید و دانشگاه به همه دانشجوهای کارشناسی شما اجازه دسترسی به اینترنت می داد، چه می کردید؟ شمایی که وقتی دانشجویان تان حق استفاده از اینترنت را نداشتند؛ از تکالیف اینترنتی چشم نپوشیدید و در عوض کلید دفترتان و حساب کاربری تان را در اختیار همه قرار دادید ! پسوردش - ghavam12 - هنوز هم یادم هست.
می دانم خوشحال می شوید که بگویم مدتهاست تمرینها و پروژه های دانشجویانم را فقط به صورت ایمیلی دریافت می کنم و گاهی صفحات و سایت های وب را به عنوان منبع معرفی می کنم. اصلا هم نگران نیستم که کسی به اینترنت دسترسی نداشته باشد. خیلی از دانشجویان من با gtalk با من ارتباط دارند. خیلی هایشان هم با فوت و فن های متعدد به فیسبوک دسترسی پیدا می کنند و در آن سایت باهم دوست هستیم. اما شاید ناراحت شوید که بگویم هنوز نه خودم به درستی می دانم و نه تو انسته ام به دانشجویانم استفاده مناسب از آن را یاد دهم.
اینجایی که من هستم و در این روزگار، جای شما واقعا خالی است؛ خیلی هم خالیست. حیلی سعی می کنم گاهی رفتار و منش شما را تقلید کنم ولی راستش بعضی وقتها خوب از آب در نمی آید. مثلا هیچ وقت دلم نخواسته دانشجویی را که سر کلاسم خوابیده، با عتاب بیدار کنم. اما راستش وقتی کپی و تقلبی در تکالیف دانشجویانم می بینم، سعه صدر شما را ندارم.
کاش می شد زمان را چند سال به عقب برگرداند و من فقط به اندازه یکی دو هفته از همان آخرین تابستان، پیش شما می آمدم.
برچسبها:
معلم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 17:25  توسط محرم منصوری زاده
|
خواب دیدم که پدرم و دو عمویم کنار هم نشسته اند. صبحش خبر دادند که عمو محسن هم به دو برادر دیگر پیوست. ائوده قلبین توتولموشسا کناره چیخ جهانه باخ
بیر دفعه ده باغا گئدیب، اوردا سروی روانه باخ
اولجه گز باغ باخچانی، سونرا دا گئت قبرستانه
دوستلارینی گل گورمکه، بو خرابه مکانه باخ
چوخ بادامی گوز گوررسن، تورا دوشموش قوشلار کیمی
همیشه لیک باغلی قالمیش چوخلی پوسته دهانه باخ
"منم منم " دین جانلار بوتون یئرین آلتیندا دیر
توپراق آلتدا غبار اولوب قمر اوزلو جانانه باخ
ای "خاقانی" نه دایانیب بو دنیایه باغلانمیسان
بیر قیرپیم دا سن اونلاردان گورونمین نشانه باخ
اگر در خانه دلت گرفته ، بیا بیرون و جهان را ببین
یک بار هم به باغ برو و سرو روان را ببین
ابتدا باغ و باغچه را بگرد و سپس برو به قبرستان
برای دیدار دوستانت این مکان خرابه را ببین
چشمهای بادامی زیادی می بینی که به سان پرنده ای در دام افتاده اند
دهانهای پسته مانندی را ببین که برای همیشه بسته شده اند
کسانی که "منم منم " می گفتند همه زیر خاک هستند
دلبری ماه روی را ببین که زیر خاک، غبار شده است
ای "خاقانی" چه ایستاده ای و به دنیا دل بسته ای ؟
یک لحظه هم نشان ناپیدای این رفتگان را ببین !ا
برچسبها:
مرگ,
زندگي,
خانواده
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:22  توسط محرم منصوری زاده
|
چند روزی بود که داشتم مکالمه عربی یاد می گرفتم. به خصوص زمانی که مدیر کاروان ضمن نقل خاطره ای از دوستانش گفت که شخصی در فرودگاه جده می خواسته محل دستشویی را پرسد؛ به یکی از ماموران گفته : اهدنا الصراط المستراح !. خیلی از این دست آبروریزی ها می ترسم. تکرار می کردم دستشویی : دورات المیاه و .... دیگری باتری لپ تاپ داشت ته می کشید که خاموشش کردم و شروع کردم به گوش داد
ن کتاب صوتی "از پاریز تا پاریس" نوشته دکتر ابراهیم باستانی پاریزی. انصافا هم این سایت کتاب های صوتی خیلی کار قشنگ و مفیدی است. مثل اینکه طرف دیده که من هفته ای ده دوازده ساعت در اتوبوس تهران-همدان هستم و تنها دو-سه ساعت از آن را می توانم کتابی به دست بگیرم یا از لپ تاپ استفاده کنم. اغلب این ساعات هم در تاریکی شب می گذرد و من فقط با هدفون موبایل موسیقی گوش می کنم. چند نفر جوان علاقمند سایتی راه انداخته اند و متن خوانده شده کتابها را به صورت فایل صوتی و رایگان منتشر کرده اند. بحث کپی رایت هم در میان نیست چون هیچ ناشری فکر نمی کرده روزی نسخه صوتی کتابش منتشر شود؛ درباره مجاز بودن یا نبودن آن حرفی نزده است.
باستانی پاریزی کتابش را با خاطره سفر به عتبات عالیات شروع کرده است. از حسن تصادف من هم در اتوبوس نشسته ام و دارم برای جلسات هماهنگی عمره به تهران می روم، کتاب نثر روان و شیرینی دارد و روایتگر دیده ها و تجربیات مسافری شاعر مسلک و معلم تاریخ است. از همه چیزی که توجهش را به خود جلب کرده، حرفی به میان آورده است. از تابلوهای بین راهی، گردنه هایی با شیب تند تا قیافه آدمهایی که در بین راه دیده است. در این سفر، پاریزی نگران مکالمه به زبان عربی در عراق است. از همان جنسی که من هم دارم. از آنجاییکه یکی از اولین کارها در هنگام ورود به کشور دیگر، تبدیل وتهیه پول رایج آنجاست؛ از صراف همسفری می پرسد که عراقی ها به پول خرد چه می گویند و وی جواب می دهد که عراقی ها پول خرد را خرده می گویند. همین پاسخ کافی است که مسافر بداند که آنها فارسی می دانند و اتفاقا فارسی آنها سره تر از فارسی ایرانی است. شنیدن خاطره برای من خیلی دلگرم کننده بود. حداقل متوجه شدم که بازاری ها می توانند فارسی حرف بزنند.
در فرودگاه جده وارد سالن انتظار کنترل گذرنامه می شویم. ماموری اشاره می کند که همه بنشینید تا کاروان قبلی کارهایش تمام شود. در همین فاصله خدمه و نظافتچی های فرودگاه سراغ ما می آیند و به فارسی می گویند که سیم کارت می فروشند. خیلی زود هم کارشان می گیرد و ده دوازه سیمکارت فقط به کاروان ما می فروشند. از همه جالبتر اینکه پول ما را هم قبول دارند. مشکل زبان به همین راحتی حل شد. همه کسانی که در عربستان با آنها سر و کار دارید، کلمات و اصطلاحات رایج فارسی و ترکی استانبولی را مثل بلبل حرف می زنند. برای نمونه وقتی از یکی از نگهبانان مسجدالنبی سوال کردم: این باب المسجد لنسا ؟ جواب شنیدم: در ورودی برای خانمها سمت راست، شماره جهل و بنج ! فقط چهل و پنج را کمی دشوار تلفظ کرد.
برچسبها:
حج,
عرب,
خاطرات
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:15  توسط محرم منصوری زاده
|
امروز در نماز جمعه مسجدالنبی شرکت کردم. از نمازگزار کناری درباره آداب نماز جمعه پرسیدم . او بعد از اینکه وطن و مذهبم را پرسید، جواب داد که دو خطبه مختصر خوانده می شود و سپس یک نماز دو رکعتی معمولی اقامه می شود. امام جمعه خطبه را با سلام و صلوات به پیامبر و نوادگان و اصحابش شروع کرد. خیلی کتابی و سلیس عربی حرف می زد. طوری که من هم بیش از نصف صحبتهایش را می فهمیدم! از اول خطبه شروع کرد به وعظ و نصیحت که آی مردم قدر حکومت و امنیت را بدانید و کفران نعمت نکنید و "فتنه انگیزی" نکنید ! کلمه فتنه را بارها و بارها تکرار کرد و در هربار قیام مردم یکی از بلاد اسلامی را مصداق این عمل دانست.
تعداد زیادی آیه و حدیث خواند تا نشان دهد قیام مردم کشورهای اسلامی علیه حکومت هایشان - یا به قول امام جمعه علیه اولی الامرشان - فتنه انگیزی خطرناکی است. او گفت که این فتنه انگیزان باید به شدت مجازات شوند و البته عذاب الهی هم در انتظار آنهاست. و نهایت سوره لایلاف قریش... را بعد از حمد قرائت کرد. دقت کنید که مستحب موکد است که در خطبه اول بعد از حمد سوره جمعه خوانده شود. از این همه تاکید امام جمعه می شد براحتی فهمید که این فتنه خیلی بیشتر از یک فتنه است و به اصطلاح قضیه جدی است.
شبکه العربیه هم که اخبار بحرین را منعکس کرده معترضین را اشخاصی معرفی کرده که مخالف " اصل نظام " سلطنتی هستند و اصلاح طلب نمی باشند. این شبکه هم این افراد را مسوول عواقب همه اتقاقات می داند.
دیروز که از زیارت دوره بر می گشتیم؛ ماشینهای حمل تانک را در جاده بیرونی شهر دیدیم که گویا از بحرین بر می گشتند. این ماشینها تانکهای اهدایی را برای نشانه گرفتن قلب مردم به بحرین برده بودند. البته اشتباه نشود هدف دفعه فتنه بوده است و نه چیز دیگر.
برچسبها:
حج,
عمره,
مدينه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:19  توسط محرم منصوری زاده
|
به هر مناسبتی در مسجد دهکده روضه اهل بیت می خواند. همه روضه هایش با سلام و صلوات به معصومین (ع) شروع می شد. هر یک از ایشان را با ده ها لقب و کنیه یاد می کرد و درود می فرستاد. تنها بخش تکراری روضه هم همین سلام و صلوات بود. هیچ وقت روضه تکراری نخواند. عموی بزرگوار تکرار نشدنیم پنجشنبه گذشته از بند تن رنجور آزاد شد. یقین دارم که روح بلند حجت الاسلام و المسلمین عبدالرحیم منصوری زاده در محضر ائمه اطهار آرام گرفته است.
برچسبها:
مرگ,
زندگي,
خانواده
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:49  توسط محرم منصوری زاده
|
به یاری خدا اواخر اسفند امسال برای انجام عمره راهی سرزمین وحی خواهم شد. از همه دوستان و آشنایان طلب بخشش و حلالیت دارم.

عکس از سایت تبیان
از جاتب همگی نایب الزیاره هستم و به عنوان سوغاتی این سفر، از طرف همه شما بزرگواران در مسجدالحرام و مسجد پیامبر نماز خواهم خواند.
آرزومندم توفیق زیارت خانه خدا نصیب همه آرزومندان گردد.
برچسبها:
حج,
عمره
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط محرم منصوری زاده
|
اوایل مهرماه امسال توفیق زیارت حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) نصیب ما شد. چندین بار تاکنون به زیارت امام رضا (ع) رفته ام؛ اما این سفر اخیر لطف و صفایی دیگر داشت. اولین بار که در تابستان سال 1369 همراه خانواده به مشهد مقدس رفتیم؛ یادم هست که نزدیکی های مشهد هر جا اتوبوس در ایستگاه های بین راهی و پلیس راه ها توقف می کرد؛ اولین کسانی که به استقبال می آمدند؛ گداهای رنگ و وارنگی بودند که به پوشش های مختلف محلی ، با لهجه های اغلب نقاط ایران، به زبانهای فارسی، ترکی و کردی با انواع اشعار دعا و مرثیه از زوار امام پول سیاه می طلبیدند. هر قدر به مشهد نزدیکتر می شدیم؛ تعداد آنها بیشتر می شد. داخل شهر مشهد هم در همه جا به چشم می خوردند؛ ورودی پاساژها ، کنار درمانگاه ها و مسافرخانه ها و حتی نانوایی ها!

دفعات دیگر هم که به مشهد مقدس رفتم؛ کمابیش این صحنه ها را می شد دید. اما اینبار خبری از این عده نبود! نه در حرم، نه سر گذرها و اماکن عمومی! از یکی دو نفر پرسیدم و گفتند که شهرداری به آنها اجازه فعالیت! نمی دهد. به هر حال، از این نظر شهر خیلی تمیز و زیبا شده بود.
داخل حرم به جای جام های برنجی که به شیرهای آب زنجیر شده بودند و همه از آن آب می خوردند؛ کنار همه آبخوری ها لیوانهای یکبار مصرف تمیز و بهداشتی گذاشته بودند. عده ای ویلچر به دست پیرمردان و پیرزنان و ناتوان ها را در حرم جابجا می کردند. ماشینهای برقی عمومی - زائربرها- هم در صحن ورودی به صورت منظم در حال جابجا کردن گروهی افراد کهنسال و ضعیف بودند. دوربینهای کوچک عکسبرداری و گوشی موبایل را می توان داخل حرم برد و جز در بخش کوچکی در اطراف روضه منوره، همه جا می توان عکس و فیلم گرفت.

حلقه معرفت عنوان جلسات پرسش و پاسخی بود که با موضوعات مختلف تشکیل می شد.
آن بار اول، بلندگوی حرم یا قرآن و اذان پخش می کرد یا متن موعظه ای را تکرار می کرد که دو جمله اش یادم هست: "زیارت مستحب است؛ حفظ حجاب واجب است " اما حالا در جای جای حرم جلسه بحث و گفتگو و پرسش و پاسخ برقرار بود. به چندتا از این جلسات سرزدم. در یکی از آنها خانمی برای بچه ها از قصه های قرآنی تعریف می کرد. دیگری درباره احکام بود و افراد درباره نماز و روزه و ... صحبت می کردند و فیلمی درباره آداب صحیح وضو، تیمم ، پاک کردن و ... پخش می شد. در جلسه تفسیر قرآن هم سوالاتی مطرح می شد و پاسخ داده می شد که خیلی تخصصی بودند و در جلسه دیگر بحث حق الناس بویژه حقوق خانواده و والدین برقرار بود. همچنین یک جلسه سخنرانی عمومی هم در صحن امام خمینی هر شب برگزار می شد که خیلی مخاطب داشت.
می شود اینطور جمع بندی کرد که سالها قبل مسوولین حرم تنها راهنمایی زوار و نشان دادن مسیر در صحن ها و رواق ها به آنها و همچنین مرتب کردن جامهری ها و زیارت نامه ها را وظیفه خود می دانستند اما اکنون برای تمام لحظات حضور زوار در آنجا برنامه های متنوعی دارند.
برچسبها:
امام رضا,
مشهد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:14  توسط محرم منصوری زاده
|
افسر پليس پرسيد: همه چي سر جاشه ؟ و زن بدون اينكه چشم از كيفش بردارد؛ با اشاره سر پاسخ مثبت داد. آنگاه افسر، به گروهبان و دو سرباز او گفت كه سريع اين دو جيب بر را به ايستگاه مركزي پليس ببرند. خودش هم با بي سيم به مركز اطلاع داد كه دو نفر مشتري دارند. وقتي داشتند مي بردند؛ يكي از جيب برها چند كلمه آب نكشيده نثار زن كرد و زن هم - از نجابتش بود يا بهت زدگيش - هيچ پاسخي نداد. در صورتش مي شد خستگي، بهت، خشم و رضايت را باهم ديد. شايد معلم بود؛ شايد خانه دار؛ شايد هم كارمند. به هر حال فراغت عصر پنجشنبه خود را به بازديد از نمايشگاه كتاب اختصاص داده بود.
ازدحام صدها نفر در مقابل ايستگاه پليس همه را كلافه كرده بود همه مي پرسيدند كه آن دو نفر چيكار كرده بودند و افسر پليس پاسخ هيچكس را نمي داد. تنها در جواب سوال پسركي ده، دوازده ساله گفت كه آن دو دزدي كره بودند. شايد اينجوري مي خواست آن پسرك و همه جمعيت حاضر بيشتر مواظب خودشان باشند. يكبار ديگر دو اسكناس ته جيب شلوارم را لمس كردم و با اطمينان از اينكه هنوز مال خودم هستند؛ به طرف درب خروج راه افتادم.

غرفه رادیو تهران
اينجا نمايشگاه بين المللي كتاب تهران است؛ رويدادي كه به عقيده مسوولان مربوطه مهمترين رويداد فرهنگي سال هم هست. اين نكته را مجري راديو تهران هم بارها يادآور شد. تا قبل از ديدن غرفه پليس، غرفه راديو تهران را پر مشتري ترين ديده بودم. آنها از جوانان علاقمند تست بازيگري راديو مي گرفتند. جلوي غرفه هاي ديگر نمايشگاه هم اگر چه تجمعي ديده نمي شد؛ ترافيك سنگين اما رواني را مي شد ديد. در اين ميان برخي از انتشاراتي ها كه كتاب هاي آموزش زبان انگليسي، مخصوصا راهنماي آزمونهاي IELTS, TOEFL را مي فروختند؛ مشتري بيشتري داشتند. اما آنچه كه توجه مرا بيشتر به خود جلب كرد؛ عناوين آشناي كتابها بود. هنوز داستان هاي هزار و يك شب و نوشته هاي آل احمد و موارد مشابه زينت بخش چندين غرفه اي بودند كه من ديدم. مثل اينكه از سال 1377 كه اولين بار به اين نمايشگاه آمدم؛ كتاب جديدي در اين كشور نوشته نشده است!

خبرگزاری کتاب که تاکید دارد کارش اطلاع رسانی نیست !
هواي گرم و دم كرده نمايشگاه اجاز نمي دهد كه بيش از اين در نمايشگاه بمانم. يكي دو مورد كتاب سفارشي را از همين اول سالن خريدم و بي خيال غرفه هاي ديگر شدم و با عجله از مصلا خارج شدم. سال هاي قبل، در كنار هر در خروجي تاكسي هاي خطي همه جاي تهران را مي شد يافت اما امروز همه دربستي بودند!
اينجا تهران است شهري كه مردمش به قول خودشان صبح تا شب مي دوند تا جا نمانند. فردا جمعه است؛ شنبه و يكشنبه را هم دولت تعطيل كرده است و دوشنبه هم تعطليي رسمي است! همه چيز براي يك مسافرت چهار روزه به شمال كشور و رفع خستگي اين دونده ها مهياست! اتوبوسي كه به مقصد همدان سوارش شده ام؛ لابلاي ماشين هاي اين عزيزان گير افتاده است و فاصله تهران تا كرج را كه هميشه نيم ساعت يا كمتر طول مي كشيد؛ حالا دو ساعت و نيمه طي مي كند! در اين فرصت كه ماشين خيلي آرام و لاك پشتي حركت مي كند؛ كتاب هايي را كه از نمايشگاه خريده ام؛ ورق مي مي زنم.
برچسبها:
نمايشگاه,
كتاب,
تهران
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 8:9  توسط محرم منصوری زاده
|