كتاب است آيينه روزگار
افسر پليس پرسيد: همه چي سر جاشه ؟ و زن بدون اينكه چشم از كيفش بردارد؛ با اشاره سر پاسخ مثبت داد. آنگاه افسر، به گروهبان و دو سرباز او گفت كه سريع اين دو جيب بر را به ايستگاه مركزي پليس ببرند. خودش هم با بي سيم به مركز اطلاع داد كه دو نفر مشتري دارند. وقتي داشتند مي بردند؛ يكي از جيب برها چند كلمه آب نكشيده نثار زن كرد و زن هم - از نجابتش بود يا بهت زدگيش - هيچ پاسخي نداد. در صورتش مي شد خستگي، بهت، خشم و رضايت را باهم ديد. شايد معلم بود؛ شايد خانه دار؛ شايد هم كارمند. به هر حال فراغت عصر پنجشنبه خود را به بازديد از نمايشگاه كتاب اختصاص داده بود.
ازدحام صدها نفر در مقابل ايستگاه پليس همه را كلافه كرده بود همه مي پرسيدند كه آن دو نفر چيكار كرده بودند و افسر پليس پاسخ هيچكس را نمي داد. تنها در جواب سوال پسركي ده، دوازده ساله گفت كه آن دو دزدي كره بودند. شايد اينجوري مي خواست آن پسرك و همه جمعيت حاضر بيشتر مواظب خودشان باشند. يكبار ديگر دو اسكناس ته جيب شلوارم را لمس كردم و با اطمينان از اينكه هنوز مال خودم هستند؛ به طرف درب خروج راه افتادم.
اينجا نمايشگاه بين المللي كتاب تهران است؛ رويدادي كه به عقيده مسوولان مربوطه مهمترين رويداد فرهنگي سال هم هست. اين نكته را مجري راديو تهران هم بارها يادآور شد. تا قبل از ديدن غرفه پليس، غرفه راديو تهران را پر مشتري ترين ديده بودم. آنها از جوانان علاقمند تست بازيگري راديو مي گرفتند. جلوي غرفه هاي ديگر نمايشگاه هم اگر چه تجمعي ديده نمي شد؛ ترافيك سنگين اما رواني را مي شد ديد. در اين ميان برخي از انتشاراتي ها كه كتاب هاي آموزش زبان انگليسي، مخصوصا راهنماي آزمونهاي IELTS, TOEFL را مي فروختند؛ مشتري بيشتري داشتند. اما آنچه كه توجه مرا بيشتر به خود جلب كرد؛ عناوين آشناي كتابها بود. هنوز داستان هاي هزار و يك شب و نوشته هاي آل احمد و موارد مشابه زينت بخش چندين غرفه اي بودند كه من ديدم. مثل اينكه از سال 1377 كه اولين بار به اين نمايشگاه آمدم؛ كتاب جديدي در اين كشور نوشته نشده است!
![]()
خبرگزاری کتاب که تاکید دارد کارش اطلاع رسانی نیست !
هواي گرم و دم كرده نمايشگاه اجاز نمي دهد كه بيش از اين در نمايشگاه بمانم. يكي دو مورد كتاب سفارشي را از همين اول سالن خريدم و بي خيال غرفه هاي ديگر شدم و با عجله از مصلا خارج شدم. سال هاي قبل، در كنار هر در خروجي تاكسي هاي خطي همه جاي تهران را مي شد يافت اما امروز همه دربستي بودند!
اينجا تهران است شهري كه مردمش به قول خودشان صبح تا شب مي دوند تا جا نمانند. فردا جمعه است؛ شنبه و يكشنبه را هم دولت تعطيل كرده است و دوشنبه هم تعطليي رسمي است! همه چيز براي يك مسافرت چهار روزه به شمال كشور و رفع خستگي اين دونده ها مهياست! اتوبوسي كه به مقصد همدان سوارش شده ام؛ لابلاي ماشين هاي اين عزيزان گير افتاده است و فاصله تهران تا كرج را كه هميشه نيم ساعت يا كمتر طول مي كشيد؛ حالا دو ساعت و نيمه طي مي كند! در اين فرصت كه ماشين خيلي آرام و لاك پشتي حركت مي كند؛ كتاب هايي را كه از نمايشگاه خريده ام؛ ورق مي مي زنم.
برچسبها: نمايشگاه, كتاب, تهران
