آب و گل
دوستي پرسيد: فرض كن وسط يك بيابان برهوت هستي و تنها يك ليوان آب همراه خود داري، با آن چه مي كني!؟ فكر نكردم و سريع گفتم: مي خورمش! پرسيد براي چي؟ گفتم براي رفع تشنگي. پرسيدم خودت چيكار مي كني !؟ گفت باهاش گل درست مي كنم و مي مالم به سرم! ياد يك پيامك قديمي با مضمون مشابه افتادم: اگر در برابر كوهي مشكلات ريز و درشت قرار گرفتي و هيچ راه چاره اي نداري، دستات را به سوي آسمان دراز كن، بالا، بالا ، تاي جايي كه مي توني، بالاتر وبعد ... محكم بزن توسرت!
برچسبها: طنز, زندگي, مرگ
گفتم كه براي پاسخ به دوستم هيچ فكر نكردم، آسانترين و دم دست ترين پاسخ را دادم ولي بعدش خيلي فكر كردم؛ خيلي! ديدم چنين روزي براي همه وجود دارد. روز مرگ، روز تسليم و بيچارگي آدمهاست. مي شود زندگي را همان بيابان و برهوت ديد و همه داشته ها را يك ليوان آب. مي شود اين يك ليوان آب را سر كشيد و لحظه اي خنك شد و مي شود با آن گل به سر گرفت.
برچسبها: طنز, زندگي, مرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:15  توسط محرم منصوری زاده
|
