به موازات محور زمان
«دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است. و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که چه میخواهی بقال منم. گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.»
به لطف نسخه اندرويدي گنجور، مطالعه سفرنامه ناصر خسرو را شروع كرده ام. از ويژگي هاي جالب اين كتاب دقت نگارنده در بيان خواص جغرافيايي مناطق و گزارش فاصله ها و طول ابعاد اماكن است. همچنين به لحاظ مردم شناسي هم اطلاعات بسيار جالبي درباره ساكنين هر شهر و روستاي سر راه مي دهد. حكايت بالا بخشي از اين سفرنامه و مربوط به عبور ناصرخسرو از دهاتي در نزديك قزوين است. اين حكايت خيلي شبيه تجربه هاي چندباره من در مراجعه به رستورانهاي بين راهي است كه منويي با 100 نوع غذا مي آورند ولي يادآور مي شوند كه هيچ يك را ندارند ! تنها مي توانند نيمرو آماده كنند! اينجور مواقع حس مي كنم كه يك نقطه با نام "سركار گذاشتن مشتري"يا "بقال خرزويل" روي محور خلق و خوي آدمي وجود دارد و خطي به موازات محور زمان از اين نقطه عبور مي كند.
برچسبها: گنجور, سفرنامه
