دكتر دوگانه سوز
آخرين سرويس همدان هم كه ساعت 12 شب از ترمينال آرژانتين حركت مي كرد، جا نداشت. راهي ترمينال آزادي شديم مي دانستم كه اتوبوس هاي آنها هم ديگر جا ندارند. طبيعي هم هست. هواي آلوده تهران و سه روز تعطيلي همه را براي يك تنفس دو-سه روزه وسوسه مي كند. گفتم تا دير نشده سراغ سواري ها برويم و رفتيم.
عجيب بود تعداد زيادي سواري خالي منتظر مسافر همدان بودند. بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. كرايه صندلي جلو 25 تومن و صندلي عقب 20 تومن بود. به همدان كه رسيديم خواهش كردم راننده ما را تا دم منزل برساند. او هم با خوشحالي پذيرفت. وقتي كرايه را حساب كرديم، دوستم گفت دو تومن هم كرايه چراغ قرمز تا اينجا را حساب كن و راننده با صداي كشدار گفت: آقاي دوووكككككتوووووووررررر من براي اينكه شما زياد معطل نشيد، از اون دو نفر ديگر 5 تومن كمتر گرفتم و بنابراين آن را از شما مي گيرم. تو رو خدا اجازه بديد كرايه من كم نشه! سه تومن از ما بيشتر گرفت و با دهن پر يك «دكتر» نثار مان كرد و رفت. حساب كردم اگر روزي به طور متوسط دوبار به تهران برود و برگردد، 320 هزار تومان كاسب است و اين يعني كم كمش ماهي 6 ميليون تومن؛ نه تو بگو 5 ميليون.
حقوق ماهيانه من كمتر از يك سوم يك ماه كاسبي او است. كار او سخت تر است يا من ؟ نمي دانم؛ از من بپرسند مي گويم كار من سخت تر است. شايد هم كار او سخت تر باشد. البته صحبت من سر واژه «دكتر» است. به قول ضرب المثل معروف ايچيميز اوزوموزو يانديرير، چؤلوموز اوزگه لري! - درونمان خودمان را مي سوزاند و بيرونمان ديگران را. عجب واژه اي است اين دكتر! دوگانه سوز است.
برچسبها: زندگي, تهران, دانشگاه, درس
